همین چین و چروک صورتتان است که آدم را میکشد سمت خودش. جالب اینجاست
که شما هنوز جواناید و این چین و چروکها به سن و سالتان نمیآید. جایی
که نشستهاید شوهرم مینشست قبلا و میشد مثل مجسمه و حرف نمیزد، مثل شما
که حالا نشستهاید و حرف نمیزنید؛ مثل مجسمه. بیتعارف میگویم. شوهرم
صورت تر و تمیزی داشت و به درد کار من نمیخورد. میدانید چه چیزی سر حالم
میآورد؟ صورتهایی که انگار با ذغال رویشان چین و چروک انداخته باشند،
تا همچی خودش را بکَند از سطح و بزند توی گوش آدم. یعنی خودش را به رُخ
بکشد. میفهمید که؟ درست است که چشمهایتان آبی سیر است ولی حیف که
نمیتوانم کاری برایشان بکنم. مگر این که عکسی بگیریم ازشان و بزرگشان
بکنیم، مثلاً یک در دو متر، و بزنیم تخت سینهی دیوار اتاق شیوا جان. خوشش
میآید، همچی که نگو. میپرستدشان. بیپرده میگویم وقتی کسی نیست گاهی
میبوسدشان.
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
دانشجویی که سال آخر دانشکده خود را میگذراند به خاطر پروژهای که انجام داده بود جایزه اول را گرفت.
او در پروژه خود از 50 نفر خواسته بود تا دادخواستی مبنی بر کنترل سخت یا حذف ماده شیمیایی «دی هیدورژن مونوکسید» توسط دولت را امضا کنند و برای این درخواست خود، دلایل زیر را عنوان کرده بود:
1-مقدار زیاد آن باعث عرق کردن زیاد و استفراغ میشود.
2-یک عنصر اصلی باران اسیدی است.
3-وقتی به حالت گاز در میآید بسیار سوزاننده است.
4- استنشاق تصادفی آن باعث مرگ فرد میشود.
5-باعث فرسایش اجسام میشود.
6-حتی روی ترمز اتومبیلها اثر منفی میگذارد.
7-حتی در تومورهای سرطانی یافت شده است
ادامه مطلب
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
سلمان رشدی به هلاکت رسیده است
سلام
این مختصر پیامکی است که این روزها مابین اصحاب
سیاست و خبر وقلم منتشر میشود

ماجرا چیست؟
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود ، در حالی که خانمش هر روز در خانه بود !
او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد ...
بنابراین شروع به دعا کرد
خدای عزیز! من هر روز سر کار می روم و بیش از ۸ ساعت بیرونم در حالیکه خانمم فقط در خانه می ماند! من می خواهم او بداند برای من چه می گذرد ؟!
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده جای ما با هم عوض بشه !!!
خداوند ، با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد ...
صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد ، بچه ها رو بیدار کرد و لباسهای مدرسشون رو آماده کرد ...
بهشون صبحانه داد ، ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و اونها رو به مدرسه برد...
وقتی برگشت خانه رو جارو کرد، برای گرفتن پول به بانک رفت ، بعد به بقالی رفت،ساعت یک بعد از ظهر بود و او برای درست کردن رختخوابها ، به کار انداختن لباسشویی ، گرد گیری و تی کشیدن آشپز خانه ، رفتن به مدرسه و آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل ، آماده کردن عصرانه و گرفتن برنامه بچه ها برای تکلیف منزل ، اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری ، نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در بعد از ظهر و ... عجله داشت !
(از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد ...)
در ساعت ۲۳ : ۰۰ در حالی که از کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود، به رختخواب رفت در حالیکه باید رضایت همسر در رختخواب را هم تامین می کرد...
صبح روز بعد بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب گفت :
خدایا من چه فکری می کردم ؟!! برای ناراحتی از موندن زنم در منزل سخت در اشتباه بودم ، لطفا و خواهشا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم (غلط کردم به خدا) !!!
خداوند پاسخ داد :
پسرم ، من احساس می کنم تو درس خودت را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ...
ولی تو مجبوری ۹ ماه صبر کنی، چون دیشب حامله شدی !!!
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی ، تمام دنیا رو گرفته بود
یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .
مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟
دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !
حرف های مافوق ،اثری نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .
به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد وبا مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :
من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !
خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !
سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .
- منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟
سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم
هنوز زنده بود ، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم !اون گفت : جیم .... من می دونستم که تو به کمک من میایی ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
پسر جوان پس از مدتها از منزل خارج شد . بیماری روحیه او را مکدر کرده
بود . و حالا با اصرار مادرش به خیابان آمده بود . از کنار چند فروشگاه
گذشت . ویترین یک فروشگاه بزرگ توجه او را به خود جلب کرد و وارد شد . در
بخشی از فروشگاه که مخصوص موسیقی بود چشمش به دختر جوانی افتاد که فروشنده
آن قسمت بود . فروشنده دختر ی بود همسن خودش و لبخند مهربانی بر لب داشت .
لبخند آن دختر به نظر خودش زیباترین چیزی بود که به عمر دیده بود! دختر
نگاهی به او کرد و پرسید :
- می توانم کمکتان کنم؟
در یک نگاه در وجودش علاقه ای را نسبت به او احساس کرد ولی هیچ عکس العملی از خود نشان نداد . فقط گفت :
- من یک لوح موسیقی می خواهم .
یکی را انتخاب کرد و به دست دختر داد دختر لوح را گرفت و با همان لبخند گفت :
- میل دارید این را برایتان کادو کنم؟
و بدون این که منتظر جواب شود به پشت ویترین رفت و چند لحظه بعد بسته کادو
پیچ شده را به پسر داد . پسر جوان با کادویی که در دست داشت به خانه رفت و
از آن روز به بعد هر روز به فروشگاه می رفت و یک لوح می خرید و دختر نیز
لوح را کادو می کرد و به او می داد . پسر بارها خواست علاقه خود را به
فروشنده جوان ابراز کند ولی نتوانست . مادرش که متوجه تغییر در رفتار پسر
شده بود علت این پریشانی را از او جویا شد و وقتی متوجه علاقه او شد
پیشنهاد کرد که این موضوع را به خود دختر بگوید و نظر او را هم بپرسد .
ولی پسر نپذیرفت او هر بار که می خواست با دختر صحبت کند نمی توانست و فقط
با خرید یک لوح خارج می شد .
بیماری جوان کم کم شدیدتر می شد و او نمی توانست علاقه اش را به دختر
ابراز کند . یک روز که به فروشگاه رفت فقط شماره تلفنش را روی کاغذ نوشت و
روی ویترین گذاشت و خارج شد! و روز بعد دیگر به فروشگاه نرفت!
چند روز گذشت و دختر از نیامدن پسرتعجب کرد و به یاد شماره تلفن افتاد و
با منزل او تماس گرفت . مادر پسر جوان گوشی را برداشت و وقتی متوجه شد که
او همان دختر فروشنده است با گریه گفت :
- تو دیر تماس گرفتی!! ... پسر من دو روز پیش از دنیا رفت.
دختر بسیار متاثر شد و از مادر نشانی اش را پرسید تا او را ببیند . وقتی
به منزل پسر رسید از مادرش خواهش کرد که اتاق پسر را ببیند . در اتاق پسر
انبوهی از لوحهای موسیقی روی هم چیده شده بود که کادوی آنها باز نشده بود!!
مادر یکی از کادوها را باز کرد و با تعجب داخل آن یک یادداشت دید که رویش نوشته بود
" تو پسر مودب و با شخصیتی هستی و اگر مایل باشی می توانیم با هم یک فنجان قهوه بخوریم . "
یادداشت ازطرف دختر فروشنده بود . مادر بسته بعدی را باز کرد و باز هم همان یادداشت!
مادر گفت :
- پسرم به تو گفته بودم که اگر واقعا او را دوست داری احساسات را ابراز کن
و بگذار او هم بداند که احساسی نسبت به او داری . ممکن است او هم به تو
علا قمند و منتظر تو باشد .
براساس کتاب داستان های کوتاه اثر سباستین لومان
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
در نیویورک، بروکلین مدرسه ای هست که مربوط به بچه های دارای ناتوانی ذهنی است . در ضیافت شامی که مربوط به جمع آوری کمک مالی برای مدرسه بود پدر یکی از این بچه ها نطقی کرد که هرگز برای شنوندگان آن فراموش نمی شود
او با گریه فریاد زد: کمال در بچه من "شایا" کجاست؟
هرچیزی که خدا می آفریند کامل است. اما بچه من نمی تونه چیزهایی رو بفهمه که بقیه بچه ها می تونند. بچه من نمی تونه چهره ها و چیزهایی رو که دیده مثل بقیه بچه ها بیاد بیاره
کمال خدا در مورد شایا کجاست ؟! افرادی که در جمع بودند شوکه و اندوهگین شدند
پدر شایا ادامه داد: به اعتقاد من هنگامی که خدا بچه ای شبیه شایا را به دنیا می آورد، کمال اون بچه در روشی هست که دیگران با اون رفتار می کنند و سپس داستان زیر را درباره شایا گفت :یک روز که شایا و پدرش در پارکی قدم می زدند تعدادی بچه را دید که بیسبال بازی می کردند.
شایا پرسید: بابا به نظرت اونا منو بازی میدن...؟! پدر شایا می دونست که پسرش بازی بلد نیست و احتمالاً بچه ها اونو تو تیمشون نمی خوان، اما او فهمید که اگه پسرش برای بازی پذیرفته بشه، حس یکی بودن با اون بچه ها رو می کنه. پس به یکی از بچه ها نزدیک شد و پرسید : آیا شایا می تونه بازی کنه؟
! اون بچه به هم تیمی هاش نگاه کرد که نظر آنها را بخواهد ولی جوابی نگرفت و خودش گفت: ما 6 امتیاز عقب هستیم و بازی در راند 9 است. فکر می کنم اون بتونه در تیم ما باشه و ما تلاش می کنیم اونو در راند 9 بازی بدیم ... درنهایت تعجب، چوب بیسبال رو به شایا دادند! همه می دونستند که این غیر ممکنه زیرا شایا حتی بلد نیست که چطوری چوب رو بگیره! اما همینکه شایا برای زدن ضربه رفت ، توپ گیر چند قدمی نزدیک شد تا توپ رو خیلی اروم بیاندازه که شایا حداقل بتونه ضربه ارومی بزنه
اولین توپ که پرتاب شد، شایا ناشیانه زد و از دست داد! یکی از هم تیمی های شایا نزدیک شد و دوتایی چوب رو گرفتند و روبروی پرتاب کن ایستادند. توپگیر دوباره چند قدمی جلو آمد و اروم توپ رو انداخت. شایا و هم تیمیش ضربه آرومی زدند و توپ نزدیک توپگیر افتاد، توپگیر توپ رو برداشت و می تونست به اولین نفر تیمش بده و شایا باید بیرون می رفت و بازی تمام می شد...اما بجای اینکار، اون توپ رو جایی دور از نفر اول تیمش انداخت و همه داد زدند : شایا،برو به خط اول، برو به خط اول!!! تا به حال شایا به خط اول ندویده بود! شایا هیجان زده و با شوق خط عرضی رو با شتاب دوید. وقتی که شایا به خط اول رسید، بازیکنی که اونجا بود می تونست توپ رو جایی پرتاب کنه که امتیاز بگیره و شایا از زمین بره بیرون، ولی فهمید که چرا توپگیر توپ رو اونجا انداخته! توپ رو بلند اونور خط سوم پرت کرد و همه داد زدند : بدو به خط 2، بدو به خط 2 شایا بسمت خط دوم دوید. در این هنگام بقیه بچه ها در خط خانه هیجان زده و مشتاق حلقه زده بودند. همینکه شایا به خط دوم رسید، همه داد زدند : برو به 3 !!!
وقتی به 3 رسید، افراد هر دو تیم دنبالش دویدند و فریاد زدند:شایا، برو به خط خانه...! شایا به خط خانه دوید و همه 18 بازیکن شایا رو مثل یک قهرمان رو دوششان گرفتند ماننداینکه اون یک ضربه خیلی عالی زده و کل تیم برنده شده باشه
پدر شایا درحالیکه اشک در چشم هایش بود گفت: اون 18 پسر به کمال رسیدند
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند.برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند.شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.
در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد: یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند.آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود.شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود.
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد.همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید.ببر رفت و زن زنده ماند.
داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود».
قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند.پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد.این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
جری مدیر یک رستوران است. او همیشه در حالت روحی خوبی به سر می برد.
هنگامی که شخصی از او می پرسد که چگونه این روحیه را حفظ می کند، معمولا پاسخ می دهد:
”اگر من کمی بهتر از این بودم دوقلو می شدم.“
هنگامی که او محل کارش را تغییر می دهد بسیاری از پیشخدمتهای رستوران نیز کارشان را ترک می کنند تا بتوانند با او از رستورانی به رستوران دیگر همکاری داشته باشند.
چرا؟
برای اینکه جری ذاتا یک فرد روحیه دهنده است.
اگر کارمندی روز بدی داشته باشد، جری همیشه هست تا به او بگوید که چگونه به جنبه مثبت اوضاع نگاه کند.
مشاهده این سبک رفتار واقعا کنجکاوی مرا تحریک کرد، بنابراین یک روز به سراغ او رفتم و پرسیدم:
من نمی فهمم! هیچکس نمی تواند همیشه آدم مثبتی باشد. تو چطور اینکار را می کنی؟
جری پاسخ داد، "هر روز صبح که از خواب بیدار می شوم و به خودم
می گویم، امروز دو انتخاب دارم. می توانم در حالت روحی خوبی باشم و یا می توانم حالت روحی بد را برگزینم. من همیشه حالت روحی خوب را
انتخاب می کنم هر وقت که اتفاق بدی رخ می دهد، می توانم انتخاب کنم که نقش قربانی را بازی کنم یا انتخاب کنم که از آن رویداد درسی بگیرم. هر وقت که شخصی برای شکایت نزد من می آید، می توانم انتخاب کنم که شکایت او را بپذیرم و یا انتخاب کنم که روی مثبت زندگی را مورد توجه قرار دهم. من همیشه روی مثبت زندگی را انتخاب می کنم."
من اعتراض کردم ”اما این کار همیشه به این سادگی نیست“
جری گفت ” همینطور است“
”کل زندگی انتخاب کردن است. وقتی شما همه موضوعات اضافی و دست و پاگیر را کنار می گذارید، هر موقعیتی، موقعیت انتخاب و تصمیم گیری است. شما می توانید انتخاب کنید که چگونه به موقعیتها واکنش نشان دهید. شما انتخاب می کنید که افراد چطور حالت روحی شما را تحت تاثیر قرار دهند. شما انتخاب می کنید که در حالت روحی خوب یا بدی باشید. این انتخاب شماست که چطور زندگی کنید“
چند سال بعد، من آگاه شدم که جری تصادفا کاری انجام داده است که هرگز در صنعت رستوران داری نباید انجام داد
او درب پشتی رستورانش را باز گذاشته بود.
و بعد ؟؟؟ صبح هنگام، او با سه مرد سارق روبرو شد
آنها چه می خواستند؟
درحالیکه او داشت گاوصندوق را باز می کرد به علت عصبی شدن دستش لرزید و تعادلش را از دست داد. دزدان وحشت کرده و به او شلیک کردند. خوشبختانه، جری را سریعا پیدا کردند و به بیمارستان رساندند.
پس از 18 ساعت جراحی و هفته ها مراقبتهای ویژه جری از بیمارستان ترخیص شد در حالیکه بخشهایی از گلوله ها هنوز در بدنش وجود داشت.
من جری را شش ماه پس از آن واقعه دیدم. هنگامی که از او پرسیدم که چطور است،
پاسخ داد، ” اگر من اندکی بهتر بودم دوقلو می شدم. می خواهی جای گلوله را ببینی؟
من از دیدن زخمهای او امتناع کردم، اما از او پرسیدم هنگامی که سرقت اتفاق افتاد در فکرت چه می گذشت.
جری پاسخ داد، ”اولین چیزی که از فکرم گذشت این بود که باید درب پشت را می بستم“
”بعد، هنگامی که آنها به من شلیک کردند همانطور که روی زمین افتاده بودم، به خاطر آوردم که دو انتخاب دارم: می توانستم انتخاب کنم که زنده بمانم یا بمیرم. من انتخاب کردم که زنده بمانم.“
پرسیدم : ”نترسیده بودی“
جری ادامه داد، ” کادر پزشکی عالی بودند. آنها مرتبا به من می گفتند که خوب خواهم شد. اما وقتی که مرا به سوی اتاق اورژانس می بردند و من در چهره دکترها و پرستارها وضعیت را می دیدم، واقعا ترسیده بودم.
من از چشمان آنها می خواندم ” این مرد مردنی است.“
”می دانستم که باید کاری کنم“
پرسیدم ”چکار کردی“
جری گفت ”خوب، آنجا یک پرستار تنومند بود که با صدای بلند از من
می پرسید آیا به چیزی حساسیت دارم یا نه“
من پاسخ دادم ”بله“
دکترها و پرستاران ناگهان دست از کار کشیدند و منتظر پاسخ من شدند.
یک نفس عمیق کشیدم و پاسخ دادم ” گلوله“
درحالیکه آنها می خندیدند گفتم: من انتخاب کردم که زنده بمانم. لطفا مرا مثل یک آدم زنده عمل کنید نه مثل مرده ها.
به لطف مهارت دکترها و البته به خاطر طرز فکر حیرت انگیزش، جری زنده ماند
من از او آموختم که هر روز شما این انتخاب را دارید که از زندگی خود لذت ببرید و یا از آن متنفر باشید. طرز فکر تنها چیزی است که واقعا مال شماست – و هیچکس نمی تواند آنرا کنترل کرده و یا از شما بگیرد. بنابراین، اگر بتوانید از آن محافظت کنید، سایر امور زندگی ساده تر می شوند.
حال شما دو انتخاب دارید:
1. می توانید این داستان را فراموش کنید.
2. می توانید آنرا برای فرد دیگری تعریف کنید که به آن توجه کند.
امیدوارم که شماره 2 را انتخاب کنید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
اين داستانی حقيقی است که در یک ايالت اتفاق
افتاده : مردی از خانه بيرون آمد تا نگاهی به وانت نوی خود بيندازد و کيف
کند. ناگهان با چشمانی حيرت زده پسر سه ساله خود را ديد که شاد و شنگول با
ضربات يک چکش رنگ براق ماشين را نابود
می کند. مرد بطرف پسرش دويد، او را از ماشين دور کرد، و با چکش دستهای پسر
بچه را برای تنبيه او خرد و خمير کرد. وقتی خشم پدر فرو نشست با عجله
فرزندش را به بيمارستان رساند.
هرچند که پزشکان نهايت سعی خود را کردند تا استخوان های له شده را نجات
دهند اما مجبور شدند انگشتان هر دو دست کودک را قطع کنند. وقتی که کودک به
هوش آمد و باندهای دور دستهايش را ديد با حالتی مظلوم پرسيد: انگشتان من
کی در ميان؟
پدر به خانه برگشت و خودکشی کرد.
دفعه ديگری که کسی پای شما را لگد کرد و يا خواستيد از کسی انتقام
بگيريد اين داستان را به ياد آوريد. قبل از آنکه با کسی که دوستش می داريد
صبر خود را از دست بدهيد کمی فکر کنيد. وانت را می شود تعمير کرد. انگشتان
شکسته و احساس آزرده را نمی توان ترميم کرد. در بسياری از موارد ما تفاوت
بين شخص و عملکرد او را متوجه نمی شويم. ما فراموش می کنيم که بخشيدن با
عظمت تر از انتقام گرفتن است. مردم اشتباه می کنند. ما هم مجاز هستيم که
اشتباه کنيم. ولی تصميمی که در حال عصبانيت می گيريم تا آخر عمر دامان ما
را می گيرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
داستانک طنز داش مشتی و بچه! لطفا زیر 18 نخونن
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
اصفهانيه صبح بيدار ميشه ، ميبينه زنش مرده داد ميزنه به دخترش ميگه : اکرم ، ننه ات مرده س . اندازه 2 نفر چاي دم كن
بچه: مامان ! شاهزاده ي روياها با اسب سفيد يعني چي؟ مامان: يعني يه خري مثل بابات !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
ملا نصرالدين مشغول خريد يک جفت کفش بود و صاحب مغازه پس از مدتي که او را
تماشا کرد از او پرسيد، "ملاٌ، شما داري کاري غيرممکن مي کني. سعي مي کني
پاهيت را در کفشي فرو کني که يک شماره کوچکتر از شماره ي پايت است."
ملا گفت : " تو ساکت باش! من مي دانم چه نوع کفشي لازم دارم. "
صاحب
مغازه خيلي تعجب کرد ولي ملا بالاخره توانست با زور پايش را داخل يک کفش
کند و در همين موقع اشک از چشمانش جاري شد. صاحب مغازه پرسيد، "چه شده
است؟"
ملا گفت، "تو فلسفه ي اين را درک نمي کني."
صاحب مغازه گفت، "آيا فلسفه اي پشت اين هست؟"
ملا گفت، "بله، اين يک فلسفه ي معمولي نيست، بلکه يک فلسفه ي بزرگ است.
اين تنها چيزي است که مرا خوشبخت نگه مي دارد."
مرد پرسيد، "ولي اشک شما جاري شده است..."
نصرالدين
گفت، "براي همين، من تمام روز گريه مي کنم: کفش چنان به پايم فشار مي آورد
که من تمام نگراني ها و مشکلات ازيادم مي رود همسرم که در خانه منتظر است،
فرزندان مشکل دار، همسايگان بدرفتار و زشت، شکست هاي کسب و کارم.... وقتي
که کفش پايم را اذيت مي کند من تمام اين ها ازيادم مي رود."
" و
وقتي به خانه مي رسم و کفش ها را درمي آورم، چه راحتي بزرگي! اين تنها
آرامش و راحتي در طول روز است. من چنان احساس راحتي و خوشي مي کنم که از
خدا تشکر مي کنم که يک روز گذشته است... روز بعد مشکلات ادامه خواهند
داشت، ولي من مي توانم تمام شب را استراحت کنم و خواب من بسيار عميق است ،
چون تمام روز در شکنجه بوده ام. "
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
در 15 سالگي آموختم كه مادران از همه بهتر مي دانند، و گاهي اوقات پدران هم.
در 20 سالگي ياد گرفتم كه كار خلاف فايده اي ندارد، حتي اگر با مهارت انجام شود..
در 25 سالگي دانستم كه يك نوزاد، مادر را از داشتن يك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن يك شب هشت ساعته محروم مي كند.
در 30 سالگي پي بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه، قدرت زن.
در 35 سالگي متوجه شدم كه آينده چيزي نيست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چيزي است كه خود مي سازد.
در
40 سالگي آموختم كه رمز خوشبخت زيستن، در آن نيست كه كاري را كه دوست
داريم انجام دهيم؛ بلكه در اين است كه كاري را كه انجام مي دهيم دوست
داشته باشيم.
در 45 سالگي ياد گرفتم كه 10 درصد از زندگي چيزهايي است
كه براي انسان اتفاق مي افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش
نشان مي دهند.
در 50 سالگي پي بردم كه كتاب بهترين دوست انسان، و پيروي كوركورانه بد ترين دشمن وي است.
در 55 سالگي پي بردم كه تصميمات كوچك را بايد با مغز گرفت و تصميمات بزرگ را با قلب.
در 60 سالگي متوجه شدم كه بدون عشق مي توان ايثار كرد، اما بدون ايثار هرگز نمي توان عشق ورزيد.
در 65 سالگي آموختم كه انسان براي لذت بردن از عمري دراز، بايد بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نيز كه ميل دارد بخورد.
در 70 سالگي ياد گرفتم كه زندگي مساله در اختيار داشتن كارتهاي خوب نيست؛ بلكه خوب بازي كردن با كارتهاي بد است.
در
75 سالگي دانستم كه انسان تا وقتي فكر مي كند نارس است، به رشد وكمال خود
ادامه مي دهد و به محض آنكه گمان كرد رسيده شده است، دچار آفت مي شود..
در 80 سالگي پي بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترين لذت دنيا است.
در 85 سالگي دريافتم كه همانا زندگي زيباست.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
خانم ميان سالي سکته قلبي کرد و سريعاً به بيمارستان منتقل شد. وقتي
زير تيغ جراح بود عملاً مرگ را تجربه کرد. زمانيکه بي هوش بود فرشته اي را
ديد. از فرشته پرسيد: آيا زمان مردنم فرا رسيده است؟ فرشته پاسخ داد : نه
، به تو 22 سال و 3 ماه و 8 روز ديگر فرصت داده خواهد شد. بعد از به هوش
آمدن براي بهبود کامل خانم تصميم گرفت که در بيمارستان باقي بماند. چون به
زندگي بيشتر اميدوار بود ، چند عمل زيبايي انجام داد . جراحي پلاستيک ،
ليپساکشن ، جراحي بيني ، جراحي ابرو و … او حتي رنگ موي خود را تغيير داد.
خلاصه از يک خانم ميان سال به يک خانم جوان تبديل شد !
بعد از آخرين
جراحي او از بيمارستان مرخص شد . وقتي براي عزيمت به خانه داشت از خيابان
عبور مي کرد ، با يک آمبولانس تصادف کرد و مرد !!! وقتي با فرشته مرگ
روبرو شد بهش گفت : من فکر کردم که گفتي 22 سال و اندي بعد مرگ من فرا مي
رسه؟ چرا من رو از جلوي آمبولانس نکشيدي کنار؟ چرا من مردم ؟
فرشته پاسخ داد ؛ ببخشيد ، وقتي داشتي از خيابون رد مي شدي نشناختمت .
نتيجه اخلاقي رو خودتون مي دونيد .
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت   توسط رضا
|