فلسفه
...
...
...
نوشته بوده: کدوم صندلی؟
♥☺☻...........اس ام اس - جوک - عکس - داستانک - معما - شعر...........☻☺♥
پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
***************************
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید:
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیرعامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
************************
بالاخره پدر به دیدار مدیرعامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیرعامل سراغ دارم
مدیرعامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
***********************
و معامله به این ترتیب انجام می شود ................
نتیجه اخلاقی:
حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید
چیزهایی بدست آورید. اما باید روش
مثبتی برگزینید!
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده
بود که...
چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند
هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
![]()
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
![]()
![]()
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچک پر کرده بود.
![]()
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود
تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشدهی من قسمتی از دایره
- من اول قطعهای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک
مربع قرمز آمد. قطعهی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل
فضای خالی او کردم، به مرور زمان تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم
.ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمیخوردیم. اکنون پشیمانم. من قطعهی گمشدهی
شما هستم.
![]()
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا بر این او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
![]()
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعهی گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک بیاورم.
![]()
قطعه گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت.
دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و توانست از گودال بیرون بیاید.
دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او به هر سو رفت.
تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمیکرد.
هنگامي که پروردگار جهان را خلق مي کرد، فرشتگان مقرب در گاهش را فراخواند.
خداوند از فرشتگان مقرب خود خواست در تصميمش ياري اش دهند که اسرار زندگي را کجا جاي دهد يکي از فرشتگان پاسخ داد: در زمين دفن کن.
ديگري گفت: در اعماق دريا جاي بده.
يکي ديگر پيشنهاد کرد: در کوه ها پنهان کن.
يکي از فرشتگان در جواب گفت: بله درک
مي کنم، پس در قلب تمام ابناي بشر جاي بده.
هيچ کس فکر نمي کند که آنجا دنبالش بگردد.
خداوند گفت: درست است! در قلب تمام انسانها.
پس بدين ترتيب اسرار زندگي در وجود همه ما جاي دارد.باز هم بگین دختر ترشیده ...
روزگاری در همین شهر خودمان
مردی بود که همه به او می گفتند علی بهانه گیر
علی بهانه گیر یازده تا زن داشت که هر کدام را به یک بهانه ای زده
بود ناقص کرده بود؛ طوری که وقتی زن ها می خواستند بروند حمام, پول
و پله ای می دادند به حمامی و حمام را قوروق می کردند که پیش این و
آن خجالت نکشند
از قضا یک روز که زن های علی بهانه گیر می خواستند بروند حمام,
دختر ترشیده ای رفت تو حمام قایم شد که ببیند چه سری در این کارست
که زن های علی بهانه گیر از دیگران کناره می گیرند و همیشه با هم
به حمام می روند
وقتی زن ها رفتند حمام و مشغول شست و شوی خود شدند, دختر ترشیده از
جایی که قایم شده بود, آمد بیرون, رفت بین آن ها و دید همه ناقص
اند یکی گوشش بریده؛ یکی انگشت ندارد؛ یکی فلان جاش بریده و یکی
بهمان جاش ناقص است خلاصه دید تن و بدن هیچ کدامشان بی عیب نیست
دختر گفت : چرا شماها همه تان درب داغان هستید؟
زن ها که دیدند کار از کار گذشته و رازشان برملا شده, گفتند علی
بهانه گیر ما را به این روز انداخته
دختر گفت : حالا که او این قدر بی رحم است, لااقل شما یک کاری
بکنید که بهانه دستش ندهید
گفتند فایده ندارد هر کاری بکنیم, بالاخره یک بهانه ای می گیرد و
می افتد به جان ما
دختر دلش به حال آن ها سوخت گفت : از بی عرضگی خودتان است بیایید
من را براش بگیرید تا انتقام شما را از او بگیرم و بلایی به سرش
بیارم که از خجالت نتواند سر بلند کند
بعد, نشانی خانه اش را داد به آن ها و از حمام رفت بیرون
زن های علی بهانه گیر وقتی برگشتند خانه, نهار مفصلی درست کردند و
سر ظهر سفره انداختند
علی بهانه گیر آمد خانه و بی آنکه سلام علیک کند یا یک کلمه حرف
بزند, رفت نشست سر سفره اما همین که مزه غذا را چشید بشقاب را
ورداشت انداخت وسط سفره و خودش را عقب کشید و بغ کرد
زن ها که جرئت حرف زدن نداشتند, با ترس و لرز جلوش دست به سینه
ایستادند علی بهانه گیر به حرف درآمد و گفت : اگر یک زن خوب
داشتم حال و روزم بهتر از این بود و مجبور نبودم همیشه غذاهای
بیمزه بخورم
زن اول گفت : مشهدی علی امروز تو حمام دختری دیدم که صورتش مثل
قرص قمر می درخشید
زن دوم گفت : چرا از چشم هاش نمی گویی که از چشم آهو قشنگ تر بود
زن سوم گفت : چرا از لپ هاش نمی گویی که مثل سیب سرخ بود
زن چهارم گفت : چه لب و دندانی داشت
خلاصه زن ها آن قدر از دختر تعریف کردند که دل از دست علی بهانه
گیر رفت و ندیده یک دل نه صد دل عاشق دختر شد
زن اول علی بهانه گیر وقتی دید آب از لب و لوچه شوهرش راه افتاده و
معلوم است که دختر را می خواهد, گفت : مشهدی علی راضی هستی بریم
و او را برات بگیریم؟
علی بهانه گیر سری خاراند و گفت : راضی که هستم؛ ولی از خرج و
برجش می ترسم
زن دوم گفت : هر چی باشد تو به گردن ما حق داری؛ من خودم لباس هاش
را می خرم
زن سوم گفت : من هم طلا و جواهراتش را می دهم
زن چهارم گفت : کفش و چادرش با من
زن پنجم گفت : صندوقچه اش را هم من می دهم
چه دردسرتان بدهم
هر کدام از زن ها قبول کردند چیزی بدهند و بساط عقد و عروسی را راه
بندازند
زن اول گفت : حالا که این جور شد, فقط می ماند خرج ملا, که آن را
هم یک جوری جور می کنیم
و علی بهانه گیر را شیر کرد و هر دو با هم بلند شدند رفتند
خواستگاری
بعد از کمی گفت : و گو, پدر دختر قبول کرد دخترش را بدهد به علی
بهانه گیر و همان روز عقد و حنابندان و عروسی سرگرفت
شب عروسی, دختر یک دست و پا و یک طرف صورتش را بزک کرد و رفت به
حجله
علی بهانه گیر صبح که از خواب پاشد و دختر را در روشنایی روز دید,
با خودش گفت : جل الخالق این دیگر چه جور بزک کردنی است که این
کرده؟
می خواست شروع کند به بهانه جویی؛ ولی چون دیرش شده بود تند راه
افتاد رفت بازار و سر راهش یک گونی بادنجان خرید و فرستاد خانه
عروس(دختر ترشیده) به زن ها گفت : این تازه اول کار است علی
بهانه گیر دنبال بهانه می گردد؛ ما باید هر جور غذایی که با
بادنجان درست می شود, درست کنیم و هیچ بهانه ای دست او ندهیم و
همین کار را هم کردند
آخر کار, عروس داشت پوست بادنجان ها را جمع می کرد که دید یک
بادنجان مانده زیر آن ها بادنجان را ورداشت داد به یکی از زن ها و
گفت : این یکی را همین طور پوست نکنده نگه دارید شاید به دردمان
بخورد
سر شب علی بهانه گیر آمد خانه و یکراست رفت نشست سر سفره و تا چشمش
افتاد به چلو خورش بادنجان, ترش کرد و گفت : شما از کجا می
دانستید من چلو خورش بادنجان می خواستم شاید می خواستم آش بادنجان
بخورم
یکی از زن ها رفت یک قرابه آش بادنجان آورد گذاشت وسط سفره و گفت :
بفرمایید مشهدی علی
علی بهانه گیر که دید این طور است, گفت : شاید من دلم دلمه
بادنجان بخواهد چرا قبلاً مشورت نمی کنید و سر خود هر چه دلتان می
خواهد می پزید؟
یکی دیگر زود رفت یکی سینی دلمه بادنجان آورد گذاشت تو سفره
علی بهانه گیر گفت : شاید من هوس کشک و بادنجان کرده بودم, نباید
از من می پرسیدید؟
یکی از زن ها تند رفت یک دیس کشک و بادنجان آورد گذاشت جلو علی
بهانه گیر
علی بهانه گیر که دید دیگر نمی تواند بهانه بگیرد و هر چه می خواهد
تند می آورند و می گذارند جلوش, خیلی رفت تو هم و با اوقات تلخی
گفت : شاید من دلم می خواست یک بادنجان پوست نکنده را گلی کنم و
همان طور خام خام بخورم
عروس رفت بادنجان پوست نکنده را گذاشت تو بشقاب؛ کمی گل هم ریخت
کنارش و بشقاب را آورد گذاشت توسفره گفت : بفرمایید میل کنید
مشهدی علی نوش جانتان
علی بهانه گیر که دید نمی تواند هیچ بهانه ای بگیرد, سرش را انداخت
پایین؛ غذایش را خورد و بی سر و صدا رفت خوابید اما, به قدری
ناراحت بود که تا صبح از غصه خوابش نبرد و همه اش توی این فکر بود
که فردا چه جوری از زن ها بهانه بگیرد
صبح زود, علی بهانه گیر بلند شد, صبحانه نخورده یکراست رفت بازار
گونی بزرگی خرید و به حمالی پول داد و گفت : من می روم توی گونی,
تو هم در گونی را محکم ببند و آن را ببر خانه من تحویل زن هایم بده
و بگو مشهدی علی گفته در گونی را وا نکنید تا خودم بیایم خانه
بعد, رفت توی گونی حمال در گونی را بست آن را کول کرد و هن و هن
کنان برد خانه علی بهانه گیر و به زن ها گفت : مشهدی علی سفارش
کرده در گونی را وا نکنید تا خودم بیایم خانه
همین که حمال رفت, عروس فکری ماند این دیگر چه حقه ای است که علی
بهانه گیر سوار کرده است و مدتی گونی را زیر نظر گرفت که یک دفعه
دید گونی تکان خورد
عروس فهمید علی بهانه گیر رفته تو گونی و این کلک را سوار کرده که
بفهمد زن ها پشت سرش چه می گویند و چه کار می کنند و بهانه ای به
دست بیارد
عروس هیچ به روی خودش نیاورد زن ها را صدا کرد و گفت : این درست
است که مشهدی علی گفته در گونی را وا نکنید تا خودش بیاید خانه؛
اما این درست نیست که ما همین طور عاطل و باطل دست رو دست بگذاریم
و بی کار بمانیم
یکی از زن ها گفت : پس چه کار کنیم؟
عروس گفت : اشتباه نکنم این گونی پر از چغندر است خوب است
بندازیمش تو حوض تا لااقل گل هاش خیس بخورد و شسته بشود
زن دیگری گفت : آن وقت جواب مشهدی علی را چی بدهیم؟
عروس گفت : مشهدی علی خودش گفته در گونی را وا نکنید؛ از شستن و
نشستن آن ها که حرفی نزده تازه از کجا معلوم است که مشهدی علی
بهانه نگیرد چرا ما گونی را در حوض نینداخته ایم و نشسته ایم
زن ها دیدند عروس راست می گوید و بی معطلی آمدند جلو؛ چهار گوشه
گونی را گرفتند و کشان کشان بردند انداختندش تو حوض و یکی یک چوب
ورداشتند و افتادند به جان گونی
کمی بعد یکی از زن ها گفت : دست نگه دارید آب حوض دارد قرمز می
شود
عروس گفت : چیزی نیست
چغندرها دارند رنگ پس می دهند
و باز افتادند به جان گونی و حالا نزن کی بزن؛ تا اینکه کاشف به
عمل آمد که راست راستی از گونی دارد خون می زند بیرون
زن ها دست پاچه شدند زود گونی را از حوض کشیدند بیرون اما, هنوز
جرئت نمی کردند درش را وا کنند و همین طور دورش ایستاده بودند و با
ترس و لرز نگاهش می کردند عروس هم هیچ به روی خودش نمی آورد که می
داند علی بهانه گیر تو گونی است
در این موقع, صدای ضعیفی با آه و ناله به گوش رسید که در گونی را
وا کنید
عروس گفت : مشهدی علی گفته در گونی را وا نکنید تا خودم بیایم
خانه
صدا آمد زود باشید دارم می میرم
عروس گفت : به ما مربوط نیست؛ می خواهی بمیر, می خواهی نمیر؛
مشهدی علی سفارش کرده تا خودم نیایم خانه هیچ کس در گونی را وا
نکند؛ و ما رو حرف شوهرمان حرف نمی آوریم
صدا آمد من خود مشهدی علی هستم؛ زود درم بیارید که دارم می میرم
زن ها که تازه فهمیده بودند مطلب از چه قرار است, خوشحال شدند؛ اما
از ترسشان زود در گونی را وکردند و علی بهانه گیر را درآوردند
عروس گفت : الهی من بمیرم و تو را به این روز نبینم مشهدی علی
جان؛ چرا رفته بودی تو گونی؟
زن ها وقتی دیدند علی بهانه گیر جواب ندارد بدهد و از زور درد یک
بند ناله می کند, رخت هاش را عوض کردند؛ دست و پاش را گرفتند و
بردنش تو اتاق و خواباندنش تو رختخواب
چند روز بعد, حال علی بهانه گیر جا آمد و از جا بلند شد برود دنبال
کسب و کارش عروس رفت جلوش را گرفت؛ رو شکمش دست کشید و گفت : طگوش
شیطان کر, چشم حسود کور, گمانم خبرهایی است
علی بهانه گیر پرسید چه خبرهایی؟
عروس جواب داد غلط نکنم حامله شده ای؟
چشم های علی بهانه گیر از تعجب چهارتا شد گفت : مگر مرد هم حامله
می شود؟
عروس گفت : اگر خدا بخواهد بشود, می شود و خواست خدا را نمی شود
عوض کرد دوازده تا زن گرفتی و خدا به تو بچه نداد, حالا خواسته
این جوری تلافی کند
علی بهانه گیر رو شکم خودش دست کشید و شک برش داشت؛ چون از بس آن
چند روزه خورده و خوابیده بود, شکمش یک کم پف کرده بود
عروس گفت : مشهدی علی سر خود راه نیفت برو بیرون که مردم چشمت می
زنند بگیر تخت بخواب تا من برم قابله بیارم ببینم قضیه از چه قرار
است
عروس, علی بهانه گیر را برگرداند به رختخواب و تند رفت پیش زن ها
گفت : به علی بهانه گیر گفته ام حامله شده؛ او هم باور کرده و
رفته تخت خوابیده که کسی چشمش نزند
زن ها پقی زدند زیر خنده و گفتند چطور چنین چیزی را باور کرده؟
عروس گفت : خودم خرش کرده ام و او هم باور کرده و خیال ورش داشته
می خواهم بلایی به سرش بیارم که نتواند تو مردم سر بلند کند
زن ها گفتند هر بلایی به سرش بیاری حقش است, ذلیل مرده با این
بهانه های طاق و جفتش نگذاشته یک روز خدا آب خوش از گلویمان برود
پایین
خلاصه چه درد سرتان بدهم
زن ها رفتند دور علی بهانه گیر را گرفتند و عروس رفت با قابله ای
ساخت و پاخت کرد, آوردش خانه که علی بهانه گیر را معاینه کند و
بگوید چهار ماهه حامله است و چند روزی نباید از جاش جم بخورد و دست
به سیاه و سفید بزند
زن ها زود دست به کار شدند؛ گوسفند سر بریدند؛ آب گوش مفصلی بار
گذاشتند و برو بیایی به راه انداختند
خیلی زود خبر حاملگی علی بهانه گیر در شهر پیچید و طولی نکشید که
همه فامیل و دوستان دور و نزدیکش دسته دسته به طرف خانه او راه
افتادند که سر و گوشی آب بدهند و ببینند موضوع از چه قرار است و
همین که دیدند قضیه جدی است, رفتند و دور علی بهانه گیر جمع شدند
پیرمردی از علی بهانه گیر پرسید مشهدی علی خدا بد نده؛ چه شده؟
علی بهانه گیر از خجالت سرخ شده و جوابی نداد
عروس به جای او جواب داد سلامت باشید حاج آقا امروز معلوم شد
مشهدی علی چهارماهه حامله است حالا گرفته خوابیده که خدای نکرده
هول نکند و بچه بندازد
همه با تعجب به همدیگر نگاه کردند یکی پرسید این چه حرف هایی است
که می زنید؛ مگر مرد هم حامله می شود؟
عروس گفت : اگر خدا بخواهد بشود, می شود قابله هم معاینه اش کرده
و هیچ شک و شبهه ای در کار نیست
یکی گفت : اگر پسر باشد, دیگر نور علی نور می شود
عروس گفت : ان شاءالله
و همه کر و کر زدند زیر خنده
آن روز مردم, از پیر و جوان گرفته تا زن و مرد, دسته دسته آمدند
دیدن علی بهانه گیر و هر کس متلکی بارش کرد آخر سر پیرمردی گفت :
مشهدی علی قباحت دارد که این طور ولنگ و واز خوابیده ای و دلت
خوش است که حامله ای؛ پاشو برو پی کار و کاسبی ات مگر مرد هم
حامله می شود
آخرهای شب که خانه خلوت شد, علی بهانه گیر خوب که فکر کرد, فهمید
عروس دستش انداخته و پیش این و آن طوری آبروش را ریخته که از
خجالتش باید سر بگذارد به بیابان؛ چون می دانست که مردم به این
سادگی ها ول کن معامله نیستند و همین که صبح بشود باز پیداشان می
شود و زخم زبان ها و متلک ها از نو شروع می شود
این بود که علی بهانه گیر همان شب بی سر و صدا پاشد راه افتاد دو
پا داشت دو پای دیگر هم قرض کرد و از خانه و شهر و دیارش فرار کرد
و به جایی رفت که هیچ کس او را نشناسد
فردا صبح همین که زن ها پاشدند و دیدند جای علی بهانه گیر خالی
است, فهمیدند علی بهانه گیر گذاشته رفته و حالا حالاها هم پیداش
نمی شود خیلی خوشحال شدند که از دست بهانه های عجیب و غریب او
خلاص شده اند و از آن به بعد خوش و خرم در کنار هم زندگی می کنند
قصه علی بهانه گیر همین جا تمام می شود؛ اما بعضی ها می گویند ده
دوازده سال بعد, وقتی علی بهانه گیر از در به دری خسته شده بود,
فکر کرد خوب است سری بزند به شهر خودش و ببیند اگر آب ها از آسیاب
افتاده و مردم فراموشش کرده اند, بی سر و صدا برگردد دنبال کار و
زندگیش را بگیرد؛ اما هنوز نرسیده بود به شهر که دید چند تا بچه تو
صحرا سر و صدا راه انداخته اند و دارند بازی می کنند با خودش گفت
: خوب است بروم با بچه ها صحبت کنم و از حال و هوای شهر باخبر شوم
علی بهانه گیر با این بهانه به بچه ها نزدیک شد و گفت : دارید چه
کار می کنید اینجا؟
یکی از بچه ها پسری را نشان داد و گفت : می خواهیم بازی کنیم, اما
این یکی مرتب بهانه می گیرد و نمی گذارد بازیمان راه بیفتد
علی بهانه گیر گف آهای پسر
بیا اینجا ببینم چرا این قدر بهانه می گیری و نمی گذاری بقیه
بازی کنند؟
پسر جواب داد دست خودم نیست من پسر علی بهانه گیرم
علی بهانه گیر گفت : چرا پرت و پلا می گویی, علی بهانه گیر دیگر
چه کسی است؟
پسر جواب داد بابای من است دوازده سال پیش من را زایید و ول کرد
از این شهر رفت و برنگشت
علی بهانه گیر که این طور دید دیگر نرفت جلوتر و از همان جا راهش
را کج کرد و برگشت و تا زنده بود برنگشت به شهر خودش
رفتیم بالا آرد بود؛
اومدیم پایین ماست بود؛
میگن صدقه بلا را دور میکنه........ولی من صدقه نمیدم که ازم دور نشی بلا
کاش بدونی نبودنت یا تا ابد ندیدنت هرگز بهونه نمیشه برای از یاد بردنت
از عرش صدای ربنا میاید آوای خوش خدا خدا میاید فریاد که درهای بهشت باز کنید مهمان خدا سوی خدا میاید
میگن یه ماه تو آسمونه یه فرشته رو زمینه خسته نمیشی عزیزم دو شیفت کار میکنی
به چشم خسته من آسمون پر از سنگ شده لعنت به این زندگی دلم برات تنگ شده
مطمئن باش که مهرت نرود از دل من مگر آن روز که در خاک شود منزل من
نتوان ترک تو ای قبله دلها کردن که محال است دگر مثل تو پیدا کردن
ز یه نینی میپرسند عشق یعنی چی؟میگه عشخ یهنی بزالی اونم از پفکت بخوله اما فقط توتا دونه ها
من ندانم کیم من فقط میدانم که تویی شاه بیت غزل زندگیم
اون کدوم ابره که دلتنگ تو باشه و نباره کیه با چشم تو رو به رو شه کم نیاره
چه کنم دست خودم نیست که یادت نکنم خواستی گل نشوی تا به تو عادت نکنم
از صدای تیک تاک ساعت متنفرم که مدام نبودنت را به رخ لحظه هایم میکشد
عشق یعنی همنشینی با خدا گفتگو با ناله اما بی صدا عشق پرتاب گلی از سوی دوست هرکجا باشم دلم همراه اوست
میخوام ببینمت ولی حیف بلیط سرزمین فرشته ها گرونه
زاهدا من كه خراباتي مستم به توچه
ساغر و باده و بد بر سر دستم به توچه
تو اگر گوشه محراب نشستي صنمي گفت چرا ؟
من اگر گوشه ميخانه نشستم به توچه
• هنگامي كه ناسا برنامه فرستادن فضانوردان به فضا را آغاز كرد، با مشكل كوچكي روبرو شد. آنها دريافتند كه خودكارهاي موجود در فضاي بدون جاذبه كار نميكنند. (جوهر خودكار به سمت پايين جريان نمييابد و روي سطح كاغذ نميريزد.) براي حل اين مشكل آنها شركت مشاورين اندرسون را انتخابكردند. تحقيقات بيشاز يك دهه طولكشيد، 12ميليون دلار صرف شد و در نهايت آنها خودكاري طراحي كردند كه در محيط بدون جاذبه مينوشت، زير آب كار ميكرد، روي هر سطحي حتي كريستال مينوشت و از دماي زيرصفر تا 300 درجهسانتيگراد كار ميكرد.
• روشها راهحل سادهتري داشتند: آنها از مداد استفاده كردند!
در حال حاضر بيش از 200 مدل دستگاه مختلف براي کوچک کردن شکم وجود
دارد، دستگاههاي غلطکي، ضربه زننده، لرزاننده و ... . شعارهاي تبليغاتي
تمام اين دستگاهها ادعا مي کنند که با استفاده از آنها مي توانيد شکم خود
را کوچک کرده و به سايز مطلوب برسانيد.
اگر فکر مي کنيد استفاده از اين دستگاه ها به تنهايي براي کوچک کردن سايز اندام هاي مختلف بدن کافي است، سخت در اشتباهيد. اين قبيل وسايل تنها کمک ناچيزي براي رسيدن به هدف مورد نظر شما هستند. به منظور کوچک شدن شکم، لايه هاي چربي موجود در اطراف شکم بايد از بين برود و از آنجا که اين دستگا ههاي ابتکاري قادر به انجام اين کار نيستند، استفاده از آنها به تنهايي کافي نيست.
داشتن اطلاعات اوليه در مورد طرز کار عضلات اطراف شکم و اين که چگونه بدن شما چربي را مي سوزاند، قدم اول براي موفقيت در صاف کردن شکم و باريک کردن سايز دور کمرتان است.
به طور کلي عضله يا ماهيچه را مي توان بافتي دانست که در هنگام حرکت منقبض مي شود. همانطور که عضله هيچگاه به چربي تبديل نمي شود، چربي نيز هيچگاه به عضله تبديل نخواهد شد. اما اضافه وزن و چربي زيادي باعث کم شدن حجم عضله هاي شما و گاهي از بين رفتن تدريجي آنها مي شود. در اکثر افرادي که پا به سن مي گذارند اين اتفاق ناخودآگاه مي افتد.
بنابراين اگر هدف شما داشتن اندامي متناسب و شکمي صاف است، اولين قدم از بين بردن لايه هاي چربي موجود روي عضله هاي شکمتان است. در واقع به طور طبيعي شکم همه افراد صاف است اما در مواردي که با چربي اضافي پوشيده شده، به نظر بزرگ مي رسد.
موثرترين روش براي کوچک کردن شکم ترکيبي است از حرکات ورزشي متمرکز روي شکم و کمر و نيز تلاش براي ثابت نگه داشتن قند خون. ثابت بودن ميزان قند خون شما از چاق تر شدن و افزايش چربي هاي اضافي در بدنتان جلوگيري مي کند و کمک مي کند که بدن شما آسانتر بتواند چربي هاي اضافي را بسوزاند.
(1) بايد يک سري حرکات ورزشي تصاعدي را شروع کنيد. عضله هاي شکم عمدتا براي خم کردن و چرخاندن بالاتنه به جلو، عقب و يا طرفين مورد استفاده قرار مي گيرند. هدف اصلي حرکاتي شبيه دراز و نشست که در اکثر دستگا ههاي مخصوص کوچک کردن شکم انجام مي شود، استفاده و فعال کردن از اين عضلات است.
براي قوي کردن عضلات شکم حرکات زير را به صورت ترکيبي انجام دهيد :
- خم شدن به سمت جلو، عقب و پهلو
- چرخاندن کمر به حالت دوراني
عضله هاي شکم شما مانند همه عضلات بدن لازم است حداقل سه بار در هفته فعاليت داشته باشند. اگر مي خواهيد از پيشرفت کارتان مطمئن شويد هر بار ورزش ها را با جديت بيشتري انجام دهيد.
(2) سوخت و ساز بدنتان را با تمرينات کوتاه و سنگين شکم افزايش دهيد. ورزش هاي شکم اگر درست انجام شوند به راحتي مي توانند سوخت و ساز بدن شما را به مقدار زيادي افزايش دهند. اين کار باعث مي شود چربي اضافي در بدن شما مصرف شده و ذخيره نشود.در زير مدت زمان لازم براي انجام حرکات تناوبي در هر نوع حرکت ورزشي اعم از : دوچرخه سواري، پياده روي و شنا ذکر شده :
- 2 تا 5 دقيقه با حرکات آرام بدن خود را گرم کنيد
- مدت 30 ثانيه حرکات سنگين تر را با حداکثر سرعت ممکن انجام دهيد
- مدت 1 دقيقه حرکات ملايم تر انجام دهيد. در واقع اين زمان براي نفس گيري و شروع مجدد لازم است
حرکات فوق را به تناوب 6 الي 10 دقيقه تکرار کنيد.
(3) ثابت نگهداشتن ميزان قند خون کليد موفقيت است. زيرا همانطور که قبلا گفته شد مهمترين فاکتور در از دست دادن چربي اضافي بدن و جلوگيري از بازگشت آن است.
به منظور اينکه قند خونتان ثابت بماند بايد به طور مداوم هر 3-2 ساعت يک بار بدنتان را تغذيه کنيد. در اين مرحله رمز کار اين است که در هر وعده تنها همان مقدار غذايي که در آن لحظه نياز داريد بخوريد نه بيشتر. بدن شما در کل روز کالري مصرف مي کند، پس چرا بايد خود را مجبور کنيد که تنها 2 يا 3 وعده در روز غذا بخوريد ؟
به بدنتان سوخت مورد نياز: ميوه جات، غلات، سبزيجات، آجيل و پروتئين (ماهي،گوشت لخم، مرغ، تخم مرغ و ...) را برسانيد.
اکثر مردم به اشتباه توجه زيادي به ميزان چربي موجود در غذايشان مي کنند. کالري کالري است، فرقي هم نمي کند که از چه مواد غذايي آمده باشد. اگر بيش از ميزان لازم مصرف شود، در هر صورت در بدن شما تبديل به چربي خواهد شد.
البته مسلما غذاهايي که مي خوريم مهم هستند. اما وقتي چربي ها را مي سوزانيد تاثير چنداني ندارند. پس تا جايي که ممکن است غذاهاي سالم تر بخوريد، در عين حال هيچ وقت فکر نکنيد که خوردن يک چيزبرگر حتما به بدن شما چربي اضافه مي کند.
(4) از يک مربي حرفه اي مشورت بگيريد و از او کمک بخواهيد. مشکل اکثر ما اين است که راجع به تغذيه صحيح و تمرينات ورزشي مفيد براي رسيدن به سلامتي و تناسب اندام، اطلاعات کافي نداريم.
اگر بدون مربي ورزش مي کنيد، از خودتان سئوال کنيد : " آيا از شرايط فعلي فيزيکي ام راضي هستم يا خير؟ آيا پيشرفتي در اين زمينه حاصل شده ؟ "
اگر جواب خير است، بهتر است حتما با يک مربي ورزش حرفه اي مشاوره کنيد. به اطلاعاتي که از مجلات مربوط به تناسب اندام دريافت مي کنيد بسنده نکنيد. يک مربي حرفه اي به شما کمک مي کند که در مدت زماني خيلي کمتر از آنچه تصور مي کنيد به اهداف مورد نظرتان براي تناسب اندام دست يابيد.
اگر براي داشتن اندامي متناسب، شکمي کوچک و کمري باريک، عزم خود را جزم کرده ايد، پيشنهاد مي کنم با 4 روش بالا کار خود را شروع کنيد. اين راهکارها به شما کمک مي کند که سوخت و ساز بدن خود را افزايش دهيد و چربي هاي اضافي را بسوزانيد، نتيجه اين کار احساس شادابي و سلامت به همراه داشتن ظاهري متناسب خواهد بود.گفت: گربه را نشور، میمیرد!
بعد از ساعتی كه از همان راه بر میگشت دید كه بعله…!
گربه مرده و پسرك هم به عزای او نشسته.
گفت: به تو نگفتم گربه را نشور، میمیرد؟
پسرك گفت: برو بابا، از شستن كه نمرد ، موقع چلاندن مرد
و بعضی ها طرفدار”صرفه جويی در مصرف برق“!
با اين حساب می شود اين تعاريف را نيز ارائه داد:
* دوست دختر:
چراغ گرد سوز! (در بلاد کفر، آن را GF می گويند.
تحقيقات نشان داده اين لغت، مخفف عبارت Gerdsooz Fitile (فتيله گردسوز) می باشد.
که در شرايط اضطراری، روشنايی اندکی می افروزد و خاموش شدنش سه سوته است و يک فوته!)
* معشوق:
لامپ مهتابی! (در راستای رمانتيک بودن قضيه!)
* همسر موقت:
لامپ کم مصرف!
* همسر دائم:
همان چراغ خانه.
* همسر مطلقه:
لامپ سوخته!
* همسر ايده آل:
چراغ جادو!( هردو افسانه اند!)
شعر مرتبط:
با غول چراغ ، آرزويی بکنيد
از او طلب فرشته خويی بکنيد
يک دانه بس است زن، مگر نشنيديد
“در مصرف برق صرفه جويی بکنيد”؟!
امیدوارم که خوشتون بیاد ...
زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای
خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟»
یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.»
و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که
کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه
مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق
و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند.
زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که
عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید
پسر و دختری عاشق یکدیگر بودند روزی پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی
اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..
دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا
کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام
گریست و دیگر چیزی نفهمید…
چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟
دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه
برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:
سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم
چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام
بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)
دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت
حرفاشو باور نکردم
در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند: شادی، غم،
دانش عشق و باقی احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است.
بنابراین هر یک شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.
اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزس از جزیره روی آب نمانده بود
عشق تصمیم گرفت تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی یا
شکوهش در حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.
“ثروت، مرا هم با خود می بری؟”
ثروت جواب داد:“نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم.”
عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.
“غرور لطفاً به من کمک کن.”
“نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی.”
پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.
“غم لطفاً مرا با خود ببر.”
“آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم.”
شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غدق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.
ناگهان صدایی شنید:” بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم.”
صدای یک بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را بپرسد.
هنگامیکه به خشکی رسیدند ناجی به راه خود رفت.
عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق بزرگتر
بود پرسید:
” چه کسی به من کمک کرد؟”
دانش جواب داد: “او زمان بود.”
" زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟”
دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:
“چون تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند.”
یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.
زمان میگذشت و دایره آبی کوچک، بزرگ میشد. هر چقدر که دایره بزرگ تر میشد شعاع آن هم بیشتر
میشد و مساحت شیار که دیگر اکنون تبدیل به یک فضای خالی شده بود نیز بیشتر.
آنقدر این فضای خالی زیاد شد و دایره ناراحت تر که ناچار برای کمک به سراغ پدر رفت و به او گفت: پدر
شما چرا جای خالی ندارید؟
پدر گفت: عزیزم جالی خالی نه، قطعه گمشده. هر کسی در زندگی خود قطعه گمشده دارد من هم
داشتم، مادرت قطعه گم شدهی من بود. با پیدا کردن او تکمیل شدم. یک دایره کامل.
پسر از همان روز جست و جوی قطعهی گمشده خود را آغاز کرد. رفت و رفت تا به یک قطعهای از دایره
رسید شعاع و زاویه آن را اندازه گرفت درست اندازه جای خالی بود ولی مشکل آن بود که قطعه زرد بود.
دایره باز هم رفت تا اینکه به یک مثلث رسید که فضای خالی خود را با قطعههای رنگارنگ کوچک پر کرده
بود.
دایره دیگر از جست و جو خسته شده بود تا اینکه به یک قطعه مربع گمشده رسید، به او گفت شما قطعه
گمشده من را ندیدید؟
قطعه مربع گریه کرد و گفت: من هستم
- ولی شما مربع هستید و قطعه گمشدهی من قسمتی از دایره
- من اول قطعهای از دایره بودم یعنی دقیقا بگویم قسمتی از شما و منتظرتان که یک مربع قرمز آمد.
قطعهی گمشده او مربع بود ولی من گول خوردم و خود را به زور داخل فضای خالی او کردم، به مرور زمان
تغییر شکل دادم و به شکل فضای خالی مربع در آمدم .ولی او قرمز بود و من آبی، به هم نمیخوردیم.
اکنون پشیمانم. من قطعهی گمشدهی شما هستم.
دایره که دید قطعه گمشده خود را پیدا کرده سعی کرد او را در فضای خالی خود جا دهد اما نشد، بنا براین
او را با طناب به خود بست و خوشحال راه افتاد. حرکت کردن با یک قطعه که سبب بد قواره شدن دایره
شده بود خیلی سخت بود ولی دایره تمام این سختیها را به جان خریده بود و با عشق حرکت میکرد.
رفت و رفت ولی ناگهان گودال را ندید و داخل آن افتاد و گیر کرد. بخت به او رو کرده بود که قطعهی
گمشدهاش قسمت بالای او بود و گیر نکرده بود. قطعه گمشده به او گفت: من را باز کن تا بروم و کمک
بیاورم.
قطعهی گمشده رفت و هیچ وقت برنگشت. دایره هم سالها آنقدر گریه کرد تا بیضی شد (لاغر شد) و
توانست از گودال بیرون بیاید. دلش شور میزد که نکند اتفاقی برای قطعه گم شده افتاده باشد. دنبال او
به هر سو رفت. تا اینکه بالاخره او را پیدا کرد. کاش هیچ وقت او را پیدا نمیکرد.
نتیجه گیری اخلاقی : سعی کنید گول تکه های گمشده دروغی رو نخورید
- مال منه
- نخیر مال خودمه
- بده به من
- نمیدم مال خودمه
.......................

می گویند "مریلین مونرو " یک وقتی نامه ای نوشت به " البرت اینشتین " که فکرش را بکن که اگر من و تو ازدواج کنیم بچه ها یمان با زیبایی من و هوش و نبوغ تو چه محشری می شوند !![]()
اقای " اینشتین " هم نوشت : ممنون از این همه لطف و دست و دلبازی خانم...!![]()
واقعا هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است . فکرش را بکنید که اگر قضیه بر عکس شود چه رسوایی بزرگی بر پا می شود !![]()

روزی روزگاری پیرزن فقیری توی زباله ها دنبال چیزی برای خوردن می گشت که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد آنرا برداشت و رویش دست کشید ٬ میخواست ببیند که اگر ارزش داشته باشد ٬ آن را ببرد و بفروشد!
در همین موقع ٬ دود سفیدی از چراق بیرون آمد.
پیرزن چراغ را پرت کرد ٬ با ترس و تعجب عقب ٬ عقب رفت و دید که چند قدم آن طرفتر ٬ یک غول بزرگ ظاهر شد!!!
غول فوری تعظیم کرد و گفت : نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصه های جور واجوری را که برایم ساخته اند ٬ نشنیده ای؟
حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. اما یادت باشد که فقط یک آرزو!!!
پیرزن که به خاطر خوش اقبالی توی پوستش نمی گنجید ٬ از جا پرید و با خوش حالی گفت :
الهی فدات بشم مادر!!!
اما هنوز جمله ی بعدی را نگفته بود که فدای غول شد و نتوانست آرزویش را به زبان بیاورد!!!
"مرگ او درس عبرتی شد برای آنها که زیادی تعارف می کنند"

شعری از شاعر گرانقدر شیرازی (حافظ ) بر روی دیوار مهدکودکی در اروپا
کارمند بانک: می تونی یه وام واسه ما جور کنی؟
مهندس کامپیوتر: من کامپیوترم ویروسی شده میتونی ویندوزم رو عوض کنی؟
پزشک عمومی: میتونی برای چهارشنبه که بچهام نرفته مدرسه یه گواهی بنویسی؟
دندونپزشک: بیا این دندون عقل من رو نگاه کن ببین سیاه شده باید بکشمش یا پرش کنم؟
تعمیرکار ماشین: این ماشین من نمیدونم چرا هی صدای اضافی میده، میتونی بیای یه نیگا بهش بندازی؟!
بازیگر: واسه کسایی که میخوان بازیگر بشن چه نصیحتی دارید؟
مدیر یه جایی: میشه واسه این بهرام ما یه کار جور کنی؟
موبایل فروش: آقا این گوشی ۳۳۱۰ مارو میشه با یهN95 عوض کنی؟!
معلم: این حسن ما یه خورده تو ریاضیاش بازیگوشی میکنه میشه این پنجشنبهی قبل از امتحان ریاضیاش شام تشریف بیارین خونه ما سر راه این اتحادارو هم یه بار براش بگین؟!
نماینده مجلس: این شهرام ما خیلی پسر گلیه میخواد زن بگیره میشه کمک کنید معافی این بچهرو بگیریم؟!
کارمند سازمان سنجش: سؤالای کنکور سال بعد رو نداری؟
نویسنده: یه روز بیا سر فرصت قصه زندگیمو برات تعریف کنم کتابش کنی!
معمار: این خونه مون باید کفش سرامیک شه و آشپزخونهاش اُپن، فکر میکنی چند روزه تموم میکنی؟
طلا فروش: الان اوضاع سکه چجوریاس؟
اقتصاددان: بالاخره این بنزین رو میخوان چیکار کنن؟ یه سوال دیگه: میدونی اصلاً درآمد نفتی ایران چقده؟
وکیل: من اگه بخوام حضانت بچهام رو بگیرم چیکار باید بکنم؟
روانشناس: من الان یه چند وقتیه بچهام شبا جاشو خیس میکنه، روزا هم بینبشفعاله، شوهرم هم شیش ماهه خونه نیومده، این اواخر همه موهاشو کنده بود، خودمم فکر کنم افسردگی گرفتم، میخوام طلاق بگیرم، بعدشم خودکشی،سم هم تهیه کردم!!!!حالا چیکار میتونی برام بکنی؟
تایپیست: یه پایان نامه دارم ۹۵۸ صفحه اصلاً وقت ندارم تایپش کنم، نظر تو چیه؟



بیش از ۳۰۰۰ دختر در انتخاب مدل فشن های سایز بزرگ شرکت کردند.معیارهایی که برای انتخاب این مدل ها در نظر گرفته می شود هیچ تفاوتی با مدل های معمولی ندارد تنها تفاوت آنها در سایز بدن آنها است که کمی چاقتر هستند.
لطفا تا باز شدن کامل عکسها صبر کنید.



این مدل ها باید داره مدل موی مناسب و پوست و دندان مناسب باشند.










عکس های دختران و زنان زیبا و خوشگل








شاید در ابتدا این مسئله موضوعی عادی در این جهان پرهیاهو به نظر بیاید اما گویا این موضوع چندان هم ساده نبود. به خصوص آنكه پای یك بچه ده ساله در میان است!
والبونا در آن زمان با هردو برادر رابطه داشته است!!
زن جوان میگوید كه این كودك حاصل آمیزش با شوهرش نبوده است بلكه به برادر دوقلوی همسان شوهرش تعلق دارد! اما آزمایش DNA نیز بی نتیجه است چرا كه دو برادر هردو دوقلوی همسان هستند و دارای ژن مشابهی هستند!


عکس های از دختران ایرانی سری (1)
عکس های از دختران ایرانی سری (1)

عکس های از دختران ایرانی سری (1)
عکس های از دختران ایرانی سری (1)

حجاب
در اسلام برای حفظ نشاط جنسی است، چون حجاب تخیل جنسی را تحریك میكند
و سبب میشود كه مسئله جنسی معنادار شود و دچار بیمعنایی نگردد.
1 . غریزه جنسی، قویترین غریزه انسانی است كه زندگی انسانی را از نظر كمی و كیفی مورد تاثیر و تاثر قرار میدهد . این غریزه در كنار غریزه گرسنگی، بسترساز فرهنگهای انسانی در طول تاریخ شده و دین با ورود در این بستر، معنا بخش فرهنگ انسانی میشود; به همین دلیل در تاریخ ادیان كمتر دینی است كه درباره مسئله جنسی سخن نگفته باشد .
2 . غریزه جنسی در یك چارچوب، مورد توجه ادیان قرار میگیرد و در چارچوب جهانبینی آن دین، جایگاه مسئله جنسی را با توجه به انسانشناسی خود، و جهانشناسی و اخلاقیات مبتنی بر آن، تشریح و تفسیر میكند كه اغلب دائر مدار آن، انسان واسطهای و متعالی دینی، مثل پیامبران و یا بنیانگزاران دین مثل بودا قرار میگیرد .
3 . در غرب مسیحی قرون وسطی كه انسان كامل مسیحی محور معرفتشناسی، جهانشناسی، انسانشناسی و سپس جامعهشناسی واقع شده بود، درباره مسئله جنسی، چه از بعد انسانشناسی و چه جامعهشناسی، به همان میزان قضاوت میشد و چون انسانهای كامل مسیحی، حضرت مسیح و حضرت مریم و حضرت یحیی (ع)، هر سه ازدواج نكرده، در مسیحیت دوری از عمل جنسی، یك شرط برای انسان كامل شمرده شد و كم كم ترك عمل جنسی به ترك كلی عمل جسمی كشانده میشود و در دوران قرون وسطی، انسانهایی اعم از زن و مرد، دور از شهرها در نقاط دور افتاده جنگلها و كوهها و بیابان زندگی میكردند كه به دور از لذتهای جسمی یك زندگی كاملا مجردانه داشتند . پس حجاب در همین جهت قلمداد میشد; یعنی دوری از لذتهای جسمانی بطور كامل .
4 . با شروع رنسانس، تفسیری دیگر از انسان كامل ارائه شد كه بر فرهنگ جنسی غرب به شدت اثر گذاشت; این تفسیر آن بود كه چون خدا در جسم انسان (عیسی) تجلی یافته است، پس جسم انسان تقدس مییابد، به همین دلیل سعی در زیباشناسی جسم انسان است و با یك نوع آناتومی جسم انسان و بدست آوردن رگ، پی، ماهیچه، استخوان و ... به ترسیم جسمهای زیبا پرداخته شود كه این مهم به وسیله «لئوناردو داوینچی» و «میكل آنژ» و «رافائل» ، بر روی دیوارههای كلیساهای روم و فلورانس انجام میشود . به طوری كه جسمهای برهنه و بسیار موزون و هماهنگ بر روی دیوارها ترسیم و یا در مجسمهها تجسم مییابند . شرمگاه اناث حذف و ذكور بسیار كوچك ترسیم میشود تا گفته شود خود جسم مطمح نظر است، نه مسائل جنسی آن، ولی با همین ترسیم انسان برهنه، اولین قدم برهنگی در غرب، توسط نوعی تفسیر از انسان كامل رخ میدهد .
5 . دو تفسیر حجابی و برهنگی از انسان كامل در غرب، با همان حالت تضادگونه در غرب ادامه یافت تا تفسیر یهودی دین مسیحیت در قالب پروتستانیزیم اتفاق افتاد و بر تفسیر برهنگی انسان كامل بصورت شدیدتر تاكید شده است و كفه به طرف برهنگی در جامعه غربی سنگینی كرد تا آنكه بر برهنگی انسان به شدت تاكید شد و این زمانی بود كه انقلاب صنعتی رخ داد و ماشین به صحنه زندگی انسانها آمد .
6 . این تاكید از سوی فروید صورت گرفت كه بر فرهنگ یهودی در باب جنسیت تاكید میكرد و نمونههای آن در نامههای خصوصی او مشاهده میشود . فرهنگ یهودی یكی از جنسیترین فرهنگهای دینی است كه بر رابطههای جنسی محارم مثل دختر و پدر، و پسر، و مادر، و برادر و خواهر با دیده اغماض نگریسته است و آنها را بیاشكال دانسته است . فروید با فرهنگ یهودی بر فرهنگ جنسی مسیحیت هجوم برد و سعی كرد كه بر برهنگی جنسی، چه از نظر بدنی و چه از نظر روحی تاكید كند و ریشه تمامی عقدههای انسانی را در حجاب (به معنای عام) خلاصه كند كه مانع عمل جنسی، بطور برهنه، در طول زندگی انسانی میشود .
7 . انقلاب صنعتی در غرب و مهاجرت جغرافیایی انسانها از مكانهای كوچك به مكانهای بزرگ و تماسهای دو جنس در سطوح مختلفكاری، هنجارشكنی جنسی را افزایش داد . حال اگر این را به برهنگی اجباری زنان، به علت كار با دستگاههای خطرناك و كشانده شدن زنان به درون دستگاه، توسط لباسهای زنانه اضافه كنیم، به خوبی برهنگی زنان در محیط كار ترسیم میكند . تاثیر صنعت تا جایی رسید كه همسران، چه زن و چه مرد، به روابط جنسی فراتر از ازدواج روی آوردند و این روابط جنسی خارج از عرف و قانون موجب شد كه برهنگی زنان در قالب فحشا و فاحشههای برهنه افزایش یابد (رابطه صنعت و برهنگی در دائرهالمعارف غرب مثل بریتانیكا آمده است) .
8 . ورود ماشین به زندگی عمومی انسانها در غرب، برهنگی را افزایش داد، چرا كه ماشینها انسانها را از خانه و خانواده جدا میكرد و حتی ماشین به عنوان جایگزین خانه مطرح شد و خانههای متحرك در ماشین ترسیم شدند . پس ماشین رقیب خانه و انسانهای ماشین دار رقیب خانواده شدند . پس روابط جنسی غیر معمول و غیر عادی رواج یافت و روابط جنسی غیر معمول، برهنگی را بیشتر رواج داد; مثل نقاشیهای برهنه جنسی و تشویق برای برهنگی (فیلم تایتانیك و شكسپیر عاشق به خوبی این مسئله را نشان میدهد) .
9 . ماشین و محیط كار صنعتی و نظریه مبتنی بر فرهنگ یهودی جنسی فروید، سه عاملی بودند كه انقلاب جنسی در غرب را به وجود آوردند . و غرب را از دوران ملكه ویكتوریا به دوران برهنگی وارد كرد و بر همین اساس، گروههایی به وجود آمدند كه سختبر برهنگی جمعی تاكید كرده و برهنگی را نیز معیار گروهی قرار دادند، این گروهها هیپیها، پانكها، رپها و ... بودند و سبب رواج برهنگی شدیدتر شدند كه امروزه به Nake یا برهنههای مادرزاد مشهور شدهاند .
10 . بنابراین، در غرب اگر حجاب مطرح شده است، یعنی دوری شدید از عمل جنسی و غریزه جنسی (چه زن و مرد) و اگر برهنگی مطرح شده است، یعنی آزادی عمل جنسی و رفتن در آن . پس حجاب در غرب، نقطه مقابل انسان و غریزه قرار گرفته است، بطوری كه اگر كسی حجاب داشته باشد، علیه انسانیتخود قدم برداشته است و بیحجابی، یعنی برگشت و بازگشتبه خویشتن خویش .
11 . ولی این برهنگی بهجای بازگشتبه خویشتن انسانی، موجب شد كه انسانها از خودشان بیشتر دورتر شوند، اول آنكه برهنگی وسیلهای شد كه بدن انسانی طعمه مطامع اقتصادی شود . بدن فروشی، به صورت فحشا و به صورت مانكن تبلیغاتی كالا و به صورت بازیگران فوتبال و ورزشهای دیگر و به صورت هنرمندان سینمایی و تلویزیونی و ... معمول شد; یعنی به جای كرامت انسانی، ذلت و رذالت انسانی نصیب او گردید .
12 . انسانهای معمولیای كه برهنه شدند نیز به عنوان محل مصرف مد و «ابزارهای اقتصادگردان سرمایه داری» در مصرف تعیین شدند و از لباس زیر تا لباس رو، همه تابع مد روز واقع شدند (لباس گشاد یا لباس تنگ و یا تركیبی از آن دو و . .). ; در نتیجه مد به عنوان تنوعطلبی مطرح شد، ولی در واقع سبب غفلتزایی مداوم از خود و همنوع خود و جهان اطراف گردید; بنابراین برهنگی عمومی، از خودبیگانگی عمومی را برای انسان غربی به ارمغان آورد .
13 . برهنگی در غرب، بیرغبتی جنسی را برای غربی به ارمغان آورد، چرا كه برهنگی سبب تحریك اولیه انسان به طرف عمل جنسی در سنین اولیه بلوغ میشود، ولی در نهایتبه سرد مزاجی جنسی تبدیل میشود، چرا كه اسراف جنسی در دوران بلوغ، به بیرغبتی جنسی در سنین بالاتر منتهی میشود، مگر آنكه كالاهای رغبت افزای جنسی به میدان بیاید، مثل الكل و یا قرصهای نشاط آور جنسی كه باز در دراز مدت سبب بیرغبتی جنسی بیشتر خواهد بود و چون غریزه جنسی كه نشاط آور زندگی است، به ركود كشانده شود، بنیاد خانواده رو به سستی میرود و فحشا جای آن را پر میكند و افسردگی فردی بر افراد حاكم میشود كه به عنوان طاعون عصر غرب مطرح شده است; پس برهنگی بر افسردگی جنسی غرب، و ركود روحی و روانی افراد افزوده است .
14 . حجاب در اسلام برای حفظ نشاط جنسی است، چون حجاب تخیل جنسی را تحریك میكند و سبب میشود كه مسئله جنسی معنادار شود و دچار بیمعنایی نگردد (مثل برهنگی) و چون اسلام بر طبیعت جنسی سخت تاكید دارد و انسان كامل خود را نه فقط در معنویت انسان كامل، بلكه در مسائل دنیوی و جنسی او میداند (چون نكاح و عمل جنسی از سنت انسان كامل در اسلام میباشد و هر كس از این سنت روی بر میگرداند، از او نیست) . پس انسان كامل در اسلام الگوی جامع و كامل انسان در دنیا و آخرت و از جمله مسئله جنسی است كه باید مورد تقلید قرار گیرد .
پس حجاب یك فرهنگ جنسی است كه سبب گرم واقع شدن غریزه جنسی در سطح یك جامعه و هدایت ارضای آن در قالب خانواده میشود به همین دلیل امروزه شرق به علت محور قرار دادن ارضای جنسی و حجاب، جنسیتر از غرب قرار داده شده است و تاریخ شرق و غرب نیز مؤید مسئله است و شاید به همین دلیل است كه عرفان شرقی در هند و عالم اسلام به زبان جنسی بیان میشود; مثل شعر حافظ و ابن عربی كه فص محمدیه را فص نكاحیه و جنسی نامیده است; به همین دلیل است كه معنویت از جنسیت جدا نیست و حجاب علاوه بر حفظ كرامت انسانی، سبب رشد انگیزه جنسی در جامعه و نیز رشد نشاط جامعه اسلامی میشود، بدون آنكه به سستی و لهو و لعب دچار شود .