تبليغاتX
♥☺☻جوک و SMS عکس خفن☻☺♥

♥☺☻جوک و SMS عکس خفن☻☺♥

♥☺☻...........اس ام اس - جوک - عکس - داستانک - معما - شعر...........☻☺♥

شهر هرت کجاست ؟!!!!!

شهر هرت جایی است كه توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه...

 شهر هرت جایی است كه همه با هم خواهر برادرن اما این برادرا خواهرا رو كه نگاه می كنن یاد تختخواب می افتن

 شهر هرت جایی است كه مردم سوار تاكسی می شن زود برسن سر كار تا كار كنن وپول تاكسیشونو در بیارن

 شهر هرت جایی است كه رنگهای رنگین كمان مكروهند و رنگ سیاه مستحب

 شهر هرت جایی است كه اول ازدواج می كنند بعد همدیگه رو می شناسن

 شهر هرت جایی است كه همه بَدَن مگر اینكه خلافش ثابت بشه

شهر هرت جایی است كه دوست بعد از شنیدن حرفات بهت می گه:‌ دوباره لاف زدی؟؟

 شهر هرت جایی است كه بهشتش زیر پای مادرانی است كه حقی از زندگی و فرزند و همسر ندارند

 شهر هرت جایی است كه درختا علل اصلی ترافیك اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند

 شهر هرت جایی است كه كودكان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان كنند

 شهر هرت جایی است كه شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله 5 دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند

 شهر هرت جایی است كه همه با هم مساویند و بعضی ها مساوی تر

 شهر هرت جایی است كه برای مریض شدن و پیش دكتر رفتن حتماْ باید پارتی داشت

 شهر هرت جایی است كه با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده چند چادر برپا كرد

 شهر هرت جایی است كه خنده عقل را زائل می كند

 شهر هرت جایی است كه زن باید گوشه خونه باشه و البته اون گوشه كه آشپزخونه است و بهش می گن مروارید در صدف

 شهر هرت جایی است كه 33 بچه كشته می شن و مامورای امنیت شهر می گن: به ما چه. مادر پدرا می خواستند مواظب بچه هاشون باشند

 شهر هرت جاییه كه نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریالهای تلویزیونیشو توی كاخها می سازن

 شهر هرت جایی است كه 2 سال باید بری سربازی تا بلیط پاره كردن یاد بگیری

 شهر هرت جاییه كه موسیقی حرام است حرام

 شهر هرت جایی است كه گریه محترم و خنده محكومه

 شهر هرت جایی است كه وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه

 شهر هرت جایی است كه هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی

 شهر هرت جایی است كه همه شغلها پست و بی ارزشند مگر چند مورد انگشت شمار

 شهر هرت جایی است كه وقتی می ری مدرسه كیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی

 شهر هرت جایی است كه دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و ... است

 شهر هرت جایی است كه وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی كنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه

 شهر هرت جایی است كه وقتی می خوای ازدواج كنی 500 نفر رو دعوت می كنی و شام می دی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی كلاسی تو كلی حرف بزنن

 شهر هرت جایی است كه هرگز نمی شه تو پشت بومش رفت مگر اینكه از یك طرفش بیفتی..

 شهر هرت جایی است كه .......

منبع : وبلاگ گنجینه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط رضا  | 

نجس ترین چیز دنیا !!!

روزی پادشاهی این سوال برایش پیش می آید و می خواهد بداند که نجس ترین چیزها در دنیای خاکی چیست. برای همین کار وزیرش را مامور میکند که برود و این نجس ترین نجس ترینها را پیدا کند و در صورتی که آنرا پیدا کند و یا هر کسی که بداند تمام تخت و تاجش را به او بدهد.
وزیر هم عازم سفر می شود و پس از یکسال جستجو و پرس و جو از افراد مختلف به این نتیجه رسید که با توجه به حرفها و صحبتهای مردم باید پاسخ همین مدفوع آدمیزاد اشرف باشد.
عازم دیار خود می شود در نزدیکی های شهر چوپانی را می بیند و به خود می گوید بگذار از او هم سؤال کنم شاید جواب تازه ای داشت بعد از صحبت با چوپان، او به وزیر می گوید من جواب را می دانم اما یک شرط دارد و وزیر نشنیده شرط را می پذیرد چوپان هم می گوید تو باید مدفوع خودت را بخوری وزیر آنچنان عصبانی می شود که می خواهد چوپان را بکشد ولی چوپان به او می گوید تو می توانی من را بکشی اما مطمئن باش پاسخی که پیدا کرده ای غلط است تو این کار را بکن اگر جواب قانع کننده ای نشنیدی من را بکش.
خلاصه وزیر به خاطر رسیدن به تاج و تخت هم که شده قبول می کند و آن کار را انجام می دهد سپس چوپان به او می گوید: " کثیف ترین و نجس ترین چیزها طمع است که تو به خاطرش حاضر شدی آنچه را فکر می کردی نجس ترین است بخوری" !!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط رضا  | 

داستان : ثروت

مرد ثروتمند و باتقوایی که در حال مرگ بود از خدا خواست تا ثروت و گنجینه خود را به بهشت بیاورد. خدا هم چون مرد ثروتش را از راه حلال درآورده بود و به مستمندان هم کمک کرده بود؛ قبول کرد.

مرد ثروتمند به خدمتکاران خود دستور داد تا چمدانی را پر از طلا کنند و داخل تابوتش بگذارند.

ساعاتی بعد مرد از دنیا رفت و در آن دنیا همراه چمدان به دروازه بهشت رسید. فرشته مأمور در بهشت به او گفت:آ« ورود با چمدان ممنوع است.آ» مرد به او گفت که با اجازه خداوند این چمدان را با خود آورده است. فرشته قبول کرد و پرسید:آ« داخل چمدان چه آورده ای؟آ» مرد چمدان را باز کرد. فرشته با حیرت گفت:آ« سنگ فرش خیابان؟!آ»

فرشته در بهشت را باز کرد. بهشت شهری بود با دیوارهایی از زمرد، خانه های از سنگ یاقوت با درهایی از لعل سرخ، درختانی زیبا که مرواریدهای قشنگی از آن آویزان بودند و سنگ فرش خیایان ها همه از طلای ناب!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط رضا  | 

الو.....خدا....نزار من بزرگ بشم

الو ... الو ... سلام

کسی اونجا نیست ؟؟؟

مگه اونجا خونه ی خدا نیست ؟

پس چرا کسی جواب نمیده ؟

یهو یه صدای مهربون بگوش كودك نواخته شد! مثل صدای یه فرشته ...

- بله با کی کار داری کوچولو ؟

خدا هست ؟ باهاش قرار داشتم، قول داده امشب جوابمو بده

- بگو من میشنوم

کودک متعجب پرسید : مگه تو خدایی ؟ من با خود خدا کار دارم ...

- هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم

صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره ؟؟؟

- فرشته ساکت بود.

 بعد از مکثی نه چندان طولانی گفت نه خدا خیلی دوستت داره.

 مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟

بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست و بر روی گونه اش غلطید

 و با همان بغض گفت :

 اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما ...

بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت شكسته شد :

ندایی صدایش در گوش و جان كودك طنین انداز شد :

 بگو زیبا بگو.

هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو ...

دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد و گفت :

 خدا جون خدای مهربون،

 خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم

تو رو خدا ...

چرا ؟

 ولی این مخالف با تقدیره.

 چرا دوست نداری بزرگ بشی؟

آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم

قد مامانم، ده تا دوستت دارم.

اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟

نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟

نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟

 مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.

مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم.

 مگه ما با هم دوست نیستیم؟

پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه ؟

خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟

 مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد ؟!

خدا پس از تمام شدن گریه های کودک :

آدم ، محبوب ترین مخلوق من ، چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه ،

 کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت.

کاش همه مثل تو مرا برای خودم و نه برای خودخواهی شان میخواستند. دنیا خیلی برای تو کوچک است ...

بیا تا برای همیشه کوچک بمانی و هرگز بزرگ نشوی ...

و کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخندی شیرین بر لب داشت در آغوش خدا به خوابی عمیق و شگفت انگیز فرو رفته بود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط رضا  | 

خنده عبرت

گویند: وقتی كه برادران یوسف علیه السلام، او را در چاه آویزان كردند تا او را به آن بیفكنند، طبیعی است كه یوسف خردسال در این حال محزون و غمگین بود، اما در این میان غم و اندوه، دیدند لبخندی زد، خنده ای كه همه برادران را شگفت زده كرد، از هم می پرسیدند، یعنی چه؟ اینجا جای خنده نیست؟ گفتند بهتر است از خودش بپرسیم.
یكی از برادران كه یهودا نام داشت، با شگفتی پرسید: برادرم یوسف! مگر عقل خود را باخته ای، كه در میان غم و اندوه، می خندی؟ خنده ات برای چیست؟
یوسف با جمال، كه به همان اندازه و بیشتر با كمال نیز بود، دهانش چون غنچه بشكفید و گفت:
روزی به قامت شما برادران نیرومندم نگریستم، با خود گفتم: ده برادر نیرومند دارم، دیگر چه غم دارم! آنها در فراز و نشیب زندگی مرا حمایت خواهند كرد و اگر دشمنی به من سوء قصد داشته باشد، با بودن چنین برادران شجاع و برومندی، چنین قصدی نخواهد كرد، و اگر سوء قصدی كند، آنها مرا حفظ خواهند كرد.
اما چرا خدا را فراموش كردم، و به برادرانم بالیدم، اكنون می بینم همان برادرانم كه به آنها بالیدم، پیراهنم را از بدنم بیرون كشیدند و مرا به چاه می افكنند.
این راز را دریافتم كه باید به غیر خدا تكیه نكنم، خنده ام خنده عبرت بود، نه خنده خوشحالی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط رضا  | 

داستان : میدونی چقدر دیگه زنده هستی؟؟؟

هنوز هم بعد از این همه سال، چهره‌ی ویلان را از یاد نمی‌برم. در واقع، در طول سی سال گذشته، همیشـه روز اول مـاه کـه حقوق بازنشستگی را دریافت می‌کنم، به یاد ویلان می‌افتم ...

ویلان پتی اف، کارمند دبیرخانه‌ی اداره بود. از مال دنیا، جز حقوق اندک کارمندی هیچ عایدی دیگری نداشت. ویلان، اول ماه که حقوق می‌گرفت و جیبش پر می‌شد، شروع می‌کرد به حرف زدن ....


روز اول ماه و هنگامی‌که که از بانک به اداره برمی‌گشت، به‌راحتی می‌شد برآمدگی جیب سمت چپش را تشخیص داد که تمام حقوقش را در آن چپانده بود.


ویلان از روزی که حقوق می‌گرفت تا روز پانزدهم ماه که پولش ته می‌کشید، نیمی از ماه سیگار برگ می‌کشید، نیمـی از مـاه مست بود و سرخوش..


من یازده سال با ویلان هم‌کار بودم. بعدها شنیدم، او سی سال آزگار به همین نحو گذران روزگار کرده است. روز آخر کـه من از اداره منتقل می‌شدم، ویلان روی سکوی جلوی دبیرخانه نشسته بود و سیگار برگ می‌کشید. به سراغش رفتم تا از او خداحافظی کنم.


کنارش نشستم و بعد از کلی حرف مفت زدن، عاقبت پرسیدم که چرا سعی نمی کند زندگی‌اش را سر و سامان بدهد تا از این وضع نجات پیدا کند؟


هیچ وقت یادم نمی‌رود. همین که سوال را پرسیدم، به سمت من برگشت و با چهره‌ای متعجب، آن هم تعجبی طبیعی و اصیل پرسید: کدام وضع؟


بهت زده شدم. همین‌طور که به او زل زده بودم، بدون این‌که حرکتی کنم، ادامه دادم:

همین زندگی نصف اشرافی، نصف گدایی!!!

ویلان با شنیدن این جمله، همان‌طور که زل زده بود به من، ادامه داد:

تا حالا سیگار برگ اصل کشیدی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا تاکسی دربست گرفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا به یک کنسرت عالی رفتی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا غذای فرانسوی خوردی؟

گفتم: نه !

گفت: تا حالا یه هفته مسکو موندی خوش بگذرونی؟

گفتم: نه !

گفت: خاک بر سرت، تا حالا زندگی کردی؟

با درماندگی گفتم: آره، .... نه، ... نمی دونم !!!

 

ویلان همین‌طور نگاهم می‌کرد. نگاهی تحقیرآمیز و سنگین ...


حالا که خوب نگاهش می‌کردم، مردی جذاب بود و سالم. به خودم که آمدم، ویلان جلویم ایستاده بود و تاکسی رسیده بود. ویلان سیگار برگی تعارفم کرد و بعد جمله‌ای را گفت. جمله‌ای را گفت که مسیر زندگی‌ام را به کلی عوض کرد.


ویلان پرسید: می‌دونی تا کی زنده‌ای؟

جواب دادم: نه !

ویلان گفت: پس سعی کن دست کم نصف ماه رو زندگی کنی.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت   توسط رضا  | 

خوراک جگر

اولین باری که برای بچه ها خوراک جگر درست کردم هیچ وقت یادم نمی ره.

غذا رو کشیدم و بچه ها و شوهرم را برای خوردن شام صدا زدم. پسر کوچکم غذا را بو کرد و اخم هایش رفت توی هم. دخترم هم با غذایش بازی بازی می کرد ولی حاضر نبود لب بزنه. به بچه ها گفتم:

“ممکنه بوی خوبی نده اما خیلی خوشمزه است، یه کوچولو امتحان کنید…اصلا می دونید اسم این غذا چیه؟ یه راهنمایی می کنم بهتون…باباتون گاهی منو به همین اسم صدا می زنه.”

ناگهان چشمهای دخترم گشاد شد. به برادرش سقلمه زد و گفت:

“نخور! نخور! تاپاله است!”

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

داستان کوتاه بسیار خواندنی ( فارسی- انگلیسی)


My mom only had one eye. I hated her… she was such an embarrassment
مادر من فقط یک چشم داشت. من از اون متنفر بودم … اون همیشه مایه خجالت من بود
She cooked for students & teachers to support the family
اون برای امرار معاش خانواده برای معلم ها و بچه مدرسه ای ها غذا می پخت

There was this one day during elementary school where my mom came to say hello to me
یک روز اون اومده بود دم در مدرسه که به من سلام کنه و منو با خود به خونه ببره

I was so embarrassed. How could she do this to me
خیلی خجالت کشیدم. آخه اون چطور تونست این کار رو بامن بکنه ؟

I ignored her, threw her a hateful look and ran out
به روی خودم نیاوردم، فقط با تنفر بهش یه نگاه کردم و فورا از اونجا دور شدم

The next day at school one of my classmates said, EEEE, your mom only has one eye
روز بعد یکی از همکلاسی ها منو مسخره کرد و گفت، هووو، مامان تو فقط یک چشم داره!

I wanted to bury myself. I also wanted my mom to just disappear
فقط دلم میخواست یک جوری خودم رو گم و گور کنم.
کاش زمین دهن وا میکرد و منو ، کاش مادرم یه جوری گم و گور میشد
So I confronted her that day and said
If you’re only gonna make me a laughing stock, why don’t you just die
روز بعد بهش گفتم، اگه واقعا میخوای منو شاد و خوشحال کنی چرا نمی میری ؟!!!

My mom did not respond
اون هیچ جوابی نداد….

I didn’t even stop to think for a second about what I had said, because I was full of anger
حتی یک لحظه هم راجع به حرفی که زدم فکر نکردم، چون خیلی عصبانی بودم.

I was oblivious to her feelings
احساسات اون برای من هیچ اهمیتی نداشت

I wanted out of that house, and have nothing to do with her
دلم میخواست از اون خونه برم و دیگه هیچ کاری با اون نداشته باشم

So I studied real hard, got a chance to go to Singapore to study
سخت درس خوندم و موفق شدم برای ادامه تحصیل به سنگاپور برم

Then, I got married, I bought a house of my own, I had kids of my own
اونجا ازدواج کردم، واسه خودم خونه خریدم، زن و بچه و زندگی

I was happy with my life, my kids and the comforts
از زندگی، بچه ها و آسایشی که داشتم خوشحال بودم

Then one day, my mother came to visit me
تا اینکه یه روز مادرم اومد به دیدن من

She hadn’t seen me in years and she didn’t even meet her grandchildren
اون سالها منو ندیده بود و همینطور نوه هاشو
When she stood by the door, my children laughed at her
and I yelled at her for coming over uninvited
وقتی ایستاده بود دم در، بچه ها به اون خندیدند
و من سرش داد کشیدم که چرا خودش رو دعوت کرده که بیاد اینجا اونم بی خبر
I screamed at her, How dare you come to my house and scare my children
GET OUT OF HERE! NOW
سرش داد زدم، چطور جرات کردی بیای به خونه من و بچه ها رو بترسونی؟!
گم شو از اینجا! همین حالا
And to this, my mother quietly answered, Oh, I’m so sorry.
I may have gotten the wrong address, and she disappeared out of sight
اون به آرامی جواب داد، اوه خیلی معذرت میخوام.
مثل اینکه آدرس رو عوضی اومدم، و بعد فورا رفت و از نظر ناپدید شد

One day, a letter regarding a school reunion came to my house in Singapore
یک روز، یک دعوت نامه اومد در خونه من در سنگاپور
برای شرکت در جشن تجدید دیدار دانش آموزان مدرسه

So I lied to my wife that I was going on a business trip
ولی من به همسرم به دروغ گفتم که به یک سفر کاری میرم

After the reunion, I went to the old shack just out of curiosity
بعد از مراسم، رفتم به اون کلبه قدیمی خودمون البته فقط از روی کنجکاوی

My neighbors said that she is died
همسایه ها گفتن که اون مرده

I did not shed a single tear
ولی من حتی یک قطره اشک هم نریختم

They handed me a letter that she had wanted me to have
اونا یک نامه به من دادند که اون ازشون خواسته بود که به من بدن
My dearest son, I think of you all the time
I’m sorry that I came to Singapore and scared your children
ای عزیزترین پسر من، من همیشه به فکر تو بوده ام.
منو ببخش که به خونت تو سنگاپور اومدم و بچه ها تو ترسوندم

I was so glad when I heard you were coming for the reunion
خیلی خوشحال شدم وقتی شنیدم داری میای اینجا

But I may not be able to even get out of bed to see you
ولی من ممکنه که نتونم از جام بلند شم که بیام تو رو ببینم

I’m sorry that I was a constant embarrassment to you when you were growing up
وقتی داشتی بزرگ میشدی از اینکه دائم باعث خجالت تو شدم خیلی متاسفم

You see … when you were very little, you got into an accident, and lost your eye
آخه میدونی … وقتی تو خیلی کوچیک بودی، تو یه تصادف، یک چشمت رو از دست دادی

As a mother, I couldn’t stand watching you having to grow up with one eye
به عنوان یک مادر، نمی تونستم تحمل کنم و ببینم که تو داری بزرگ میشی با یک چشم

So I gave you mine
بنابراین چشم خودم رو دادم به تو

I was so proud of my son who was seeing a whole new world for me in my place with that eye
برای من اقتخار بود که پسرم میتونست با اون چشم به جای من دنیای جدید رو بطور کامل ببینه

With my love to you
با همه عشق و علاقه من به تو

Your’s Mother
مادرت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

درد سرهای یک خانم روسی که زبان انگلیسی نمیدانست!

یك خانم روسی و یك آقای آمریکایی با هم ازدواج كردند و زندگی شادی را در سانفرانسیسکو آغاز كردند .طفلكی خانم ، زبان انگلیسی بلد نبود اما می توانست با شوهرش ارتباط برقرار كند.

  یك روز او برای خرید ران مرغ به مغازه رفت.اما نمی دانست ران مرغ به زبان انگلیسی چه می شود . برای همین اول دست هایش را از دو طرف مانند بال مرغ بالا و پایین كرد و صدای مرغ درآورد. بعد پایش را بالا آورد و با انگشت رانش را به قصاب نشان داد . قصاب متوجه منظور او شد و به او ران مرغ داد.

روز بعد او می خواست سینه مرغ بخرد. بازهم او نمی دانست كه سینه مرغ به انگلیسی چه می شود. دوباره با دست هایش مانند مرغ بال بال زد و صدای مرغ درآورد. بعد دگمه های پالتو اش  را باز كرد و به سینه خودش اشاره كرد . قصاب متوجه منظور او شد و به او سینه مرغ داد.

 روز سوم خانم ، طفلك می خواست سوسیس بخرد. او نتوانست راهی پیدا كند تا  این یكی را به فروشنده نشان بدهد. این بود كه شوهرش را به همراه خودش به فروشگاه برد............

..

برای خواندن ادامه داستان  به پایین صفحه بروید

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

خیلی منحرفید!

حواستون كجاست ؟

شوهرش انگلیسی صحبت می كرد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

ماجراى فلسفه ، شنا و شرت مايو

روزی مرد جوانی هوس شنا کرده بود. بعد از اینکه مقداری تن به آب سپرد و خسته شد از دریا خارج شد  اما متوجه شد که امواج دریا شرت مایوی او را با خود برده. هراسان به اطراف نگاه کرد و در این حین سطلی آهنی را که کناری افتاده بود دید. با خوشحالی آنرا برداشت و بعنوان پوشش موفتی در جلو خودش نگاهداشت و به سمت ساحل رفت. همینطور که پیش میرفت، در ساحل دریا دختری را مشاهده کرد که در حال مطالعه بود. از سر کنجکاوی جلو آمد و رو به دختر خانم کرد و گفت: ببخشید شما چه کار میکنید؟ دختر گفت: مگر نمی بینی دارم کتاب می خوانم. پسر پرسید: میشه بگویید موضوعش چیه؟  دختر گفت: موضوعش درباره فلسفه است. پسر در باز هم پرسید: فلسفه؟ من که تا به حال نفهمیدم اصلا فلسفه یعنی چه؟ دختر گفت: خیلی ساده است. فلسفه یعنی اثبات چیزهایی که وجود خارجی ندارند. پسر که بیشتر کنجکاو شده بود سوال کرد: میشه یک مثال بزنی که  بهتر بفهمم. دختر رو به پسر کرد و گفت: مثلا همین سطلی که شما جلوی خودت گرفتی فکر میکنی که ته داره. در صورتی که ته نداره.......

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

نوشته روی دیوار


مادر خسته از خرید برگشت و به زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه کشید. پسرش دم در اشپزخانه منتظر او بود و می خواست کار بدی که تامی کوچولو انجام داده به مادرش بگوید. وقتی مادرش را دید به او گفت : مامان . مامان؟ وقتی من داشتم تو حیاط بازی میکردم و بابا داشت با تلفن صحبت میکرد تامی با یه ماژیک روی دیوار اتاقی را که شما تازه رنگش کرده اید خط خطی کرد. مادر اهی کشید و فریاد زد حالا تامی کجاست؟ و رفت به اتاق تامی کوچولو. تامی از ترس زیر تخت خوابش قایم شده بود وقتی مادر او را پیدا کرد سر او داد کشید : تو پسر خیلی بدی هستی و بعد تموم ماژیک هایش را شکست و ریخت توی سطل اشغال. تامی از غصه گریه کرد. 10 دقیقه بعد وقتی مادر داخل اتاق پذیرایی شد قلبش گرفت و اشک از چشمانش سرازیر شد. تامی روی دیوار با ماژیک قرمزیک قلب بزرگ کشیده بود و درون قلب نوشته بود: مادر دوست دارم.

مادر در حالی که اشک می ریخت به اشپزخانه برگشت و یک تابلوی خالی با خود اورد و ان را دور قلب اویزان کرد. بعد از ان مادر هر روز به پذیرایی می رفت و با مهربانی به تابلو نگاه می کرد.

یاد بگیریم که زود قضاوت نکنیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

سفر طنز

روزي مردي به سفر ميرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه ميشود که هتل به کامپيوتر مجهز است . تصميم ميگيرد به همسرش ايميل بزند . نامه را مينويسد اما در تايپ ادرس دچار اشتباه ميشود و بدون اينکه متوجه شود نامه را ميفرستد . در اين ضمن در گوشه اي ديگر از اين کره خاکي ، زني که تازه از مراسم خاک سپاري همسرش به خانه باز گشته بود با اين فکر که شايد تسليتي از دوستان يا اشنايان داشته باشه به سراغ کامپيوتر ميرود تا ايميل هاي خود را چک کند . اما پس از خواندن اولين نامه غش ميکند و بر زمين مي افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش ميرود و مادرش را بر نقش زمين ميبيند و در همان حال چشمش به صفحه مانيتور مي افتد:


گيرنده : همسر عزيزم
موضوع : من رسيدم

ميدونم که از گرفتن اين نامه حسابي غافلگير شدي . راستش انها اينجا کامپيوتر دارند و هر کس به اينجا مي اد ميتونه براي عزيزانش نامه بفرسته . من همين الان رسيدم و همه چيز را چک کردم . همه چيز براي ورود تو رو به راهه . فردا ميبينمت . اميدوارم سفر تو هم مثل سفر من بي خطر باشه . واي چه قدر اينجا گرمه  !!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

مغز فعال پیرمرد!

يک پيرمرد بازنشسته، خانه جديدي در نزديکي يک دبيرستان خريد. يکي دو هفته اول همه چيز به خوبي و در آرامش پيش مي رفت تا اين که مدرسه ها باز شد. در اولين روز مدرسه، پس از تعطيلي کلاسها سه تا پسربچه در خيابان راه افتادند و در حالي که بلند بلند با هم حرف مي زدند، هر چيزي که در خيابان افتاده بود را شوت مي کردند و سروصداى عجيبي راه انداختند. اين کار هر روز تکرار مي شد و آسايش پيرمرد کاملاً مختل شده بود. اين بود که تصميم گرفت کاري بکند.
روز بعد که مدرسه تعطيل شد، دنبال بچه ها رفت و آنها را صدا کرد و به آنها گفت: «بچه ها شما خيلي بامزه هستيد و من از اين که مي بينم شما اينقدر نشاط جواني داريد خيلي خوشحالم. منهم که به سن شما بودم همين کار را مي کردم. حالا مي خواهم لطفي در حق من بکنيد. من روزي 1000 تومن به هر کدام از شما مي دهم که بيائيد اينجا و همين کارها را بکنيد.»

بچه ها خوشحال شدند و به کارشان ادامه دادند. تا آن که چند روز بعد، پيرمرد دوباره به سراغشان آمد و گفت: ببينيد بچه ها متأسفانه در محاسبه حقوق بازنشستگي من اشتباه شده و من نمي تونم روزي 100 تومن بيشتر بهتون بدم. از نظر شما اشکالي نداره؟

بچه ها گفتند: «100 تومن؟ اگه فکر مي کني ما به خاطر روزي فقط 100 تومن حاضريم اينهمه بطري نوشابه و چيزهاي ديگه رو شوت کنيم، کورخوندي. ما نيستيم.» و از آن پس پيرمرد با آرامش در خانه جديدش به زندگي ادامه داد

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

تاریخ اختراع ها

  مرد کلمه را کشف کرد و مکالمه را اختراع کرد.

زن مکالمه را کشف کرد و شايعه اختراع شد!

مرد قمار را کشف کرد و کارت‌هاي بازي را اختراع کرد.

زن کارت‌هاي بازي را کشف کرد و جادوگري اختراع شد!

مرد کشاورزي را کشف کرد و غذا اختراع شد.

زن غذا را کشف کرد و رژيم غذايي را اختراع کرد!

مرد دوستي را کشف کرد و عشق اختراع شد.

زن عشق را کشف کرد و ازدواج را اختراع کرد!

مرد تجارت را کشف کرد و پول را اختراع کرد.

زن پول را کشف کرد و « خريد کردن » اختراع شد!

 از آن به بعد مرد چيزهاي بسياري را کشف و اختراع کرد.

ولي زن همچنان مشغول خريد بود!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

همسر فداکار...

یک زن تصمیم میگیره که به عنوان هدیه تولد، همسرش رو ببره به یک کلوب لختی.
وقتی به کلوب میرسن، دربون میگه: “هی دیوید! امروز چطوری؟!”
زن وقتی این رو میبینه گیج میشه و از همسرش درباره اینکه قبلاً اینجا بوده یا نه سوال میکنه.
دیوید میگه: “نه بابا! اون با من تو تیم بولینگه!”
وارد کلوب میشن. یک میز پیدا میکنن و پشتش میشینن، که یک پیش خدمت به طرفشون میاد و از دیوید سوال میکنه که آیا همون غذای همیشگی رو همراه با یک بطری بادوایزر میخوره یا نه.
زن که به شدت عصبانی شده بود، از همسرش سوال میکنه که اون پیش خدمت از کجا میدونسته که تو به بادوایزر علاقه داری؟!
دیوید در جواب میگه: “اون فقط تو لیگ بولینگ زنان بود! هیچ جای نگرانی نیست عزیزم!”
در همین موقع یکی از زنان فاحشه به سمت دیوید میاد و دستش رو دور گردن دیوید میندازه و میگه: “اوه دیوی… همون میز رقص همیشگی رو میخوای پسر!”
زن دیوید که حسابی عصبانی شده بود کیفش رو بر میداره و به سرعت از کلوب خارج میشه. دیوید هم به دنبال همسرش میره و اونو میبینه که داره سوار تاکسی میشه، به سرعت خودش رو به تاکسی میرسونه و قبل از اینکه زنش در رو ببنده خودش رو تو تاکسی جا میده. دیوید نا امیدانه سعی میکنه برای همسرش توضیح بده که اون زن حتماً اونو با یک نفر دیگه اشتباه گرفته. زن دیوید هم با صدای هر چه بلند تر شروع به داد زدن میکنه و هر فحش و کلمه ای که میتونه نثار دیوید میکنه.
در همین لحظه راننده تاکسی بر میگرده و میگه: “به نظر میاد امروز یک آشغال واقعی نصیبت شده دیوید!”

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

پیرمرد...

يه پیرمرد 80 ساله برای چك آپ به دکترش مراجعه می کنه. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش می پرسه و پيرمرد با غرور جواب مي د ه: هيچ وقت به اين خوبی نبودم. تازگيا با يه دختر 25 ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش مي رسه. نظرت چيه دكتر؟ دكتر چند لحظه فكر مي كنه و مي گه: ؟خب... بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو می شناسم كه شكارچی ماهريه. اون هيچ وقت تابستونا رو برای شكار كردن از دست نمي ده. يه روز كه می خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهی چترش رو به جای تفنگش بر مي داره و مي ره توی جنگل. همينطور كه مي رفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشی ظاهر مي شه و مي آد به طرفش. شكارچی چتر رو می گيره به طرف پلنگ و نشونه می ره و ..... بنگ! پلنگ كشته مي شه و مي فته روی زمين! ؟ پيرمرد با حيرت مي گه: ؟اين امكان نداره! حتما" يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده بوده!؟ دكتر لبخندی مي زنه و مي گه: ؟دقيقا" منظور منم همين بود! ؟

نتيجهء اخلاقی: هيچ وقت تا مطمئن نشدی چیزی نتيجهء كار خودته در موردش ادعا نداشته باش

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

خواستگاری دانشجویی

بعد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.
ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.
-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.
-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.
بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه…
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!
پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد…
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟
پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.
بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه… !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!
پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!
ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.
يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.
پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.
پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .
-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.
-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .
وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.
گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت   توسط رضا  | 

مداد رنگی

مداد رنگی

از چند نفر پرسیدن خدا تو آفرینش از چه مداد رنگی ای بیشتر از همه استفاده کرده ؟! اولی گفت : " آبی...چون تموم دریاها و آسمون آبیه " دومی گفت : "سبز...چون تموم جنگل ها سبزه " سومی گفت : "قرمز...چون خون همه قرمز قرمزه " چهارمی گفت : "سیاهه سیاه...کاملآ بی دلیل ! " ...اما یکی گفت : "سفید سفید !!! " همه نگاش کردن دیدن خدا به اون چشم نداده !!!
 دل مي گيرد و ميميرد و هيچ کس سراغي ز آن نمي گيرد. ادعاي خدا پرستيمان دنيا را سياه کرده ولي ياد نداريم چرا خلق شديم. غرورمان را بيش از ايمان باور داريم. حتي بيش از عشق
 خدايا من اگر بد کنم تورا بنده ديگر بسيار است تو اگر با من مدارا نکني مرا خدايي ديگر کجاست؟؟؟؟
 آدم هايي هستند مثل قطار شهر بازي، که از بودن با آنها لذت مي بريد، اما به جايي نمي رسيد...



برگرفته از http://www.7asemon.com

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت   توسط رضا  | 

انتظار

انتظار
پیدایش نبود . گفته بود ساعت 5 می آید. چند ثانیه مانده به 5 باتری
 ...ساعت را کشید و چشم به راه ماند

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت   توسط رضا  | 

حکایت سیلی ملا

يک روز يک نفر سر بگو مگو به ملا نصر الدين سيلي ميزنه ، ملا هم اونو به دادگاه مي کشه و ديّه ي سيلي رو مي خواهد .

قاضي از مرد مي خواهد که يک سکه به ملا بده . مرد به بهانه ي آوردن سکه از دادگاه فرار ميکنه .

ملا که متوجه فرار اون ميشه ، يه سيلي در گوش قاضي مي خوابونه و به قاضي ميگه : وقتي اومد ، سکّه رو خودت بردار !!

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت   توسط رضا  | 

داستانک نجار

نجار پيري بود كه مي‌خواست بازنشسته شود. او به كار فرمايش گفت كه مي‌خواهد ساختن خانه را رها كند و از زندگي بي دغدغه در كنار همسر و خانواده‌اش لذت ببرد.

كارفرما از اين كه ديد كارگرش مي‌خواهد كار را ترك كند ناراحت شد. او از نجار پير خواست كه به عنوان آخرين كار، تنها يك خانه ديگر بسازد. نجار پير قبول كرد، اما كاملاً مشخص بود كه دلش به اين كار راضي نيست. او براي ساختن اين خانه، از مصالح بسيار نامرغوبي استفاده كرد و با بي‌حوصلگي، به ساختن خانه ادامه داد.

وقتي كار ساختن خانه به پايان رسيد، كارفرما براي وارسي خانه آمد. او كليد خانه را به نجار داد و گفت : «اين خانه متعلق به توست. اين هديه‌اي است از طرف من براي تو ».

نجار شوكه شده بود. مايه تأسف بود! اگر مي‌دانست كه دارد خانه‌اي براي خودش مي‌سازد، مسلماً به گونه‌اي ديگر كارش را انجام مي‌داد.

برگرفته از سایت و تالار ادبی 7 آسمون www.7asemon.com

+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت   توسط رضا  | 

داستان

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت   توسط رضا  |